آنتروپی

تشنه ی خواندنم. سرم درد می کند. دو عدد فارماپین، دو عدد ناپروکسن به فاصله ی یک ساعت بالا انداخته ام. مغزم درد می کند. چه قدر هوا جهنم است. انگار مولکولهای هوا سوزن داغی شده اند و در پوست و جان انسان فرو می روند. حتی در سایه هم از این سوزنهای تیز نامرئی […]

تروپیکال

در یک روز دلپذیر، در یک عصر اردی بهشتی، در کافه “من”، زیر تابلوهای زیبایی از گالری اردی بهشت، روی میزی سه نفره، خودش را مهمان کرده به تولد بیست و پنج سالگیش. به بهانه ای برای با خود بودنش، اما در خودش است. روی میز پشت سر، چند شمع قرمز روشن است و حروف […]