مادام بواری

پیش‌نوشت: این نوشته در مورد کتاب خواندنی “مادام بواری” گوستاو فلوبر و فیلمی بر اساس همین کتاب است، در اینجا بخشی از داستان کتاب و فیلم فاش می‌شود. سال ۸۸ بود به گمانم، تب دیدن و تعریف و تحسین فیلم درباره الی داغ بود. آن موقع دانشجو بودم و سحر، دوست و همکلاسیم سی‌دی‌های این […]

تصور مغز از واقعیت و خیال

می‌خواستم موقعیت مکانی یک شی در اتاق رادیولوژی مطب را که به تکرار دیده بودمش اما برایم سوال بود، به یاد بیاورم. در ذهنم دقیقا تصویری وجود داشت که آن شی در نقطۀ A اتاق بود اما آن را در واقعیت در نقطۀ B اتاق دیدم. از اینکه آنچه فکرمی‌کردم واقعیت داشته اما در واقع […]

هشدارهایی که باید جدی گرفته می‌شدند

۱ حدود یک هفته پیش سایتم به دلیل امنیت پایین هک شده‌بود. وقتی درمورد دلیلش در نت جستجو کردم توضیح داده‌بود اگر سایت به موقع به‌روزرسانی نشده باشد، یا آمار بازدید به طور ناگهانی کاهش یابد و یا با رمز عبور کنونی نشود وارد سایت شد، احتمال هک شدنش وجود دارد. من این علامتها را […]

چرا می گوییم “من کمالگرا هستم” ؟

پیش نوشت: منظور از این نوشته کمالگرایی منفی است که ما را در پیش بردن کارهایمان متوقف می کند.   برخی از افراد هستند از اینکه بیماری جسمی ای مانند دیابت، فشار خون بالا و یا میگرن دارند، خوشحال به نظر می رسند و با حالت خاصی می گویند من دیابت دارم، کلسترول خون من […]

با شعر- دستور زبان عشق

این شعرها را از کتاب دستور زبان عشق قیصر امین پور انتخاب کرده ام، دوست داشتم آنها را اینجا داشته باشم؛   طرحی برای صلح شهیدی که بر خاک می خفت سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت دو سه حرف بر سنگ: «به امید پیروزی واقعی نه در جنگ، که بر جنگ!» […]

سفر با دستهای خالی

پایان شیفت کاریم، تقریبا یک دفعه تصمیم گرفتم بروم کتابخانه. نه برای آنکه کتاب امانت بگیرم، که کتابهای نخوانده ی زیادی دارم و اتفاقا با خودم گفتم کتابی با خودم همراه نیاورم. نمی دانم، یکهو دلم خواست بروم آنجا. شاید تاثیر این جمله بود که چند روز پیش، در کانال تلگرام “لاکولور روژ” به نقل […]

از ننوشتن تا حل یک مسئله

پیش نوشت: این نوشته از جنس روزمرگی است. فکر نمی کنم حرف مفیدی داشته باشد.   دو روز بود احساس بی حوصلگی و سردرگمی داشتم. می نوشتم اما نه در وُرد. حوصله ی کی بورد را نداشتم. اما نوشتم و در حین تایپ کردن فهمیدم ننوشتن در وُرد برایم مانند این بوده که افسار زندگیم […]

چرا قهرمانها را دوست داریم؟

پیش نوشت: حرفهایی که در این پست نوشته ام مانند پستهای دیگر اینجا، نظر و برداشت شخصی من است و به درست بودن آنها اطمینانی ندارم.   چند روز است به صورت غیر مستقیم با نوشته های متعدد و هم زمانی در مورد چرایی این سوال مواجه می شده ام. اینکه چرا قهرمانها را دوست […]

از یک عاشقانه آرام

پیش نوشت: قسمتی از کتاب یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی را گوش می دادم که برایم بسیار لذت بخش بود. فکر کردم اینجا بنویسمش.   آن چیزی که در این متن بیشتر از همه برایم لذت بخش است، یکی توصیف شب، این آرامبخش طبیعی است که انگار آدم را مهربانانه دعوت می کند به […]

در انتخاب کارتهای بازی زندگی

“زمانی که همه ورقهای دستتان نشان می دهند که بازنده اید، تنها راه پیروزی، شکست قانونهاست.” پل آستر   صحنه هایی از یک فیلم، در مورد بازی ورق بود. چهار نفر دور یک میزِ گرد مشغول بازی بودند. دو زن، جسیکا و امی، در یک تیم و دو مرد، لوکان و توماس، در تیم مقابل. […]