با شعر و موسیقی- نگو

گوش نیوش “پشتگرمی برای لحظات سخت” علیرضا شیری عزیز را که گوش می‌دادم شعری می‌خواند از کتاب “کبریت خیس” عباس صفاری، برای من بسیار دلنشین بود و تلنگری بود به بهانه‌تراشیها و کم کاریهایم. دوست داشتم این شعر را برای خودم و مخاطبهایم بنویسم و بازنشر کنم، از حدود دقیقه ی ۲۴ تا حدود دقیقه ۲۸ […]

چرا می گوییم “من کمالگرا هستم” ؟

پیش نوشت: منظور از این نوشته کمالگرایی منفی است که ما را در پیش بردن کارهایمان متوقف می کند.   برخی از افراد هستند از اینکه بیماری جسمی ای مانند دیابت، فشار خون بالا و یا میگرن دارند، خوشحال به نظر می رسند و با حالت خاصی می گویند من دیابت دارم، کلسترول خون من […]

با شعر- دستور زبان عشق

این شعرها را از کتاب دستور زبان عشق قیصر امین پور انتخاب کرده ام، دوست داشتم آنها را اینجا داشته باشم؛   طرحی برای صلح شهیدی که بر خاک می خفت سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت دو سه حرف بر سنگ: «به امید پیروزی واقعی نه در جنگ، که بر جنگ!» […]

سفر با دستهای خالی

پایان شیفت کاریم، تقریبا یک دفعه تصمیم گرفتم بروم کتابخانه. نه برای آنکه کتاب امانت بگیرم، که کتابهای نخوانده ی زیادی دارم و اتفاقا با خودم گفتم کتابی با خودم همراه نیاورم. نمی دانم، یکهو دلم خواست بروم آنجا. شاید تاثیر این جمله بود که چند روز پیش، در کانال تلگرام “لاکولور روژ” به نقل […]

از ننوشتن تا حل یک مسئله

پیش نوشت: این نوشته از جنس روزمرگی است. فکر نمی کنم حرف مفیدی داشته باشد.   دو روز بود احساس بی حوصلگی و سردرگمی داشتم. می نوشتم اما نه در وُرد. حوصله ی کی بورد را نداشتم. اما نوشتم و در حین تایپ کردن فهمیدم ننوشتن در وُرد برایم مانند این بوده که افسار زندگیم […]

چرا قهرمانها را دوست داریم؟

پیش نوشت: حرفهایی که در این پست نوشته ام مانند پستهای دیگر اینجا، نظر و برداشت شخصی من است و به درست بودن آنها اطمینانی ندارم.   چند روز است به صورت غیر مستقیم با نوشته های متعدد و هم زمانی در مورد چرایی این سوال مواجه می شده ام. اینکه چرا قهرمانها را دوست […]

از یک عاشقانه آرام

پیش نوشت: قسمتی از کتاب یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی را گوش می دادم که برایم بسیار لذت بخش بود. فکر کردم اینجا بنویسمش.   آن چیزی که در این متن بیشتر از همه برایم لذت بخش است، یکی توصیف شب، این آرامبخش طبیعی است که انگار آدم را مهربانانه دعوت می کند به […]

در انتخاب کارتهای بازی زندگی

“زمانی که همه ورقهای دستتان نشان می دهند که بازنده اید، تنها راه پیروزی، شکست قانونهاست.” پل آستر   صحنه هایی از یک فیلم، در مورد بازی ورق بود. چهار نفر دور یک میزِ گرد مشغول بازی بودند. دو زن، جسیکا و امی، در یک تیم و دو مرد، لوکان و توماس، در تیم مقابل. […]

آنتروپی

تشنه ی خواندنم. سرم درد می کند. دو عدد فارماپین، دو عدد ناپروکسن به فاصله ی یک ساعت بالا انداخته ام. مغزم درد می کند. چه قدر هوا جهنم است. انگار مولکولهای هوا سوزن داغی شده اند و در پوست و جان انسان فرو می روند. حتی در سایه هم از این سوزنهای تیز نامرئی […]

رنجها شاید موقتی باشند

پیش نوشت: این پست بیشتر از جنس یک خاطره و تجربه است و فکر نمی کنم حرف تازه ای برای بیان داشته باشد.   به همراه یکی از دوستانم برای درمان جوشهای صورتش، به مطب یکی از متخصصان پزشک پوست و مو مراجعه کردیم. پزشک برای ایشان داروهای حاوی کورتون تجویز کرد و توضیح داد […]