تصویر پنهان ما در دیگران

پیش‌نوشت: این پست را می‌شود ادامه پست چرا خشمگین می‌شویم؟ درنظر گرفت یا شاید همان باشد به بیانی دیگر. این چند روز خیلی فکرکردم که چه طور این پست را بنویسم. می‌خواستم این را با کلمه بیان کنم که آدم بعضی وقتها تصویر و وجه پنهان و ندیده و کمتر دیده شدۀ خود را در […]

چرا خشمگین می‌شویم؟

کتاب راه هنرمند و تمرینهایش محک مناسبی است که آدم خودش را بشناسد. بارها پیش آمده نسبت به آنچه درموردم گفته شده، خشمگین شده‌ام و خشمم را بروز داده‌ام. بارها هم اتفاق افتاده خشمگین شده‌ام اما این خشم را سرکوب و سکوت کرده‌ام. این بار این کتاب بهم جرات داد که این خشمم را مشاهده […]

اشکالی ندارد!

“احساسهای ظاهری– یعنی احساسهایی که در ملأ عام بروز می‌دهیم- اغلب به صورت این عبارت ادا می‌شوند که: «اشکالی ندارد» [ مثلا اشکالی ندارد که کارم را از دست دادم. اشکالی ندارد که یارم بهم خیانت کرد. اشکالی ندارد که پدرم مرد و …]  اما منظور واقعی ما از عبارت «اشکالی ندارد» چیست؟ صفحات صبحگاهی (+) ما […]

ذهنهای چندپاره

می‌خواهم کتاب شجاعت دبی فورد را بخوانم، چیزی در درونم می‌گوید نه اول یادداشتهای مربوط به آن را بخوان. می‌خواهم در دفترم بنویسم مرددم اول در دفتر بنویسم یا هزارکلمه‌ام را با کی‌بورد بنویسم. می‌خواهم بروم بیرون از خانه، صدایی می‌گوید نه در خانه بمان و کارهایت را انجام بده. می روم بیرون، نگران کارهای […]

داراییِ دیگری جادوست.*

خواهرزاده دوساله‌ای دارم که گاهی باهم می‌رقصیم. دو دستمال توری صورتی و سبزش را در دست می‌گیرد و تکان می‌دهد و به من هم می‌گوید دستمال کاغذی بردارم. دستمالهای خودم را که تکان می‌دهم یک نه‌ای می‌گوید و آنها را می‌خواهد و مال خودش را به من می‌دهد. کمی بعد اعتراض‌کنان دستمالهای خودش را از […]

فرافکنی به دیگران

گاهی وقتها که لایوهای اینستاگرام سهیل رضایی (+) را دنبال می‌کنم، از کلامش چیزهایی را درمورد خودم کشف می‌کنم که باعث تعجبم می‌شود. گاهی هم پاسخ بعضی از سوالهایم را در کلامش پیدا می‌کنم. تصمیم گرفته‌ام اینجا بعضی از این موارد را بنویسم. چند روز پیش پدرم کارد میوه‌خوری خریده بود و مادرم آنها را […]

جوابهای پیچیده به مسائل ساده

بعضی وقتها که بی‌حوصله می‌شویم به چرایی آن فکرمی‌کنیم و به این که چرا کارهایی که قبلا خوشایند ما بوده و ما را کیفور می‌کرده حالا در این لحظه به نظر طعمشان را برایمان از دست داده‌اند. چرا مثل قبل پیاده‌روی به ما خوش نمی‌گذرد و افسوس می‌خوریم و با خود می‌گوییم آن روزهای جوانی […]

چه‌قدر منشور زیبادیدنیم؟

یکی از ۱۰۰ دلخوشی کوچک زندگی‌ام را نوشته بودم اگر خوبی ِ دوستی، آشنایی، غریبه‌ای را ببینم (اگر امکانش باشد)، به او بگویم که مثلا چه صدای زیبایی داری، چه لباس زیبایی پوشیدی، امروز چه لبخند دلنشینی داری که از این گفتنها لبخندها تکثیر می‌شود. چند روز پیش وقتی داشتم بخشی از کتاب “چگونه پروانه […]

در جستجوی سکوت

آدمی گاه هر چند وقت یکبار، هر چند ماه یکبار، هر چند سال یک بار – نه، دیر می‌شود برایش- به وقت دلش وقتی از همه چیز و همه کس خسته شده وقتی شهر با آن همه وسعتش جایی برای او ندارد، باید برود پی جایی که آدم کمتری، ازدحام کمتری است، پی جایی که […]

رنج بی‌حسی

۱ تلویزیون را روشن می‌کنم؛ عزاداری، تبلیغ، گفتگوهای از سر ابتذال، باز پخش فوتبال، تبلیغ، معرفی برنامه‌ها، تبلیغ. دوست ندارم اول صبح کامم را آدم بزرگها با حرفهایشان تلخ کنند. دوست داشتم کودک شوم، برگشتم به شبکه کودک. کارتونی را نشان می‌داد؛ بچه کوالایی بود که غذاهایی را که مادرش پخته بود، نمی‌خورد. با دوستانش […]