درباره تلاش و تقلا برای زندگی

پیش نوشت: یک حرفهایی، درونیاتی هست که بیان کردن و بیان نکردنشان، هردو ناخوشایند است. اگر بیان شود، دیگر مالک آنها نیستی و ممکن است از فاش کردن آنها احساس پشیمانی کنی. اگر هم آنها را بیرون نریزی، اسیرت می کنند و ذهنت مشغول آنها می شود. من اما برای این حرفهایم گزینه ی اول را انتخاب کردم.

 

 داشتم کاری را با آسودگی انجام می دادم که از دوستی پیامی شنیدم که می گفت زندگی به طرز بی رحمانه ای کوتاه است. و فکر کردم الان چه کار کنم که زندگی به طرز بی رحمانه ای کوتاه است؟ از آن لحظه ی خوشی که آن موقع داشتم، لذت نبرم؟ دست بکشم از خوشی آن لحظه ام و بزنم توی سر که چه قدر کارِ انجام نشده، چه قدر حرفِ نگفته دارم؟ بلند شوم و کارهای نکرده ام را انجام دهم؟

 

دو سال است دارم به این کوتاهی زندگی، معنا و بی معنایی زندگی فکر می کنم. دو سال است دارم به کوتاهی عمر خودم و آدمهایی که دوستشان داشتم و دارم، فکر می کنم.

 

فکر کردن به کوتاهی زندگی، دستاوردهایی برایم داشته. اما بی قراری و تشویشش هم برایم خیلی زیاد بوده. آنقدر که به خصوص اخیرا از دستاوردهایم احساس رضایت و شادمانی نداشتم، وقتی کار الف را انجام می دادم، یاد کار ب می افتادم که هنوز دست نخورده مانده،  کار ج به یادم می آمد که رهایش کرده ام. انگار که در زمان حال نباشم، در زمانی عقب تر و یا جلوتر.

دیگر نمی توانستم از در کنار نشستن پیش عزیزانم لذت ببرم، به خاطر نگرانی ای که از کارهای نکرده ام داشتم و فکر می کردم چرا.

و فکر می کنم که این همه نگرانی بیش از حد در جان و روان برای چه؟ به ازای به دست آوردن چه چیزی؟

شاید اینها توجیه و بهانه ی اهمال کاری ام باشد، نمی دانم.

 

با پست علی اختری، “من؛ بازنده همیشگی زندگی پر از تلخی” رها کردم این نگرانی ها را، این افکار را و این بار سنگین روی سینه ام را.

فهمیدم من آدم مهمی نمی شوم. هیچ وقت به گردپای آدمی که قهرمان و الگوی زندگی من است، نمی رسم. هرگز فلان آدم معروف و مشهور نمی شوم، پس این همه دوندگی پر از دل آشوبگی، پر از تقلای بیهوده برای چه؟

( تقلای بیهوده مثل شناگر آماتوری که در استخر تعادلش را از دست داده و زیر آب مانده و دست و پا می زند. یک نفر دیگر باید او را به سطح آبی که چندان هم عمیق نیست، بیاورد.)

 

می دانم خیلی از کارهایی که بایدند و برایم ضروری، انجام نداده ام و شاید هرگز هم انجام ندهم. به خاطر عمر کوتاهم، به خاطر اهمال کاریم. پذیرفته ام این را و حل کرده ام این مسئله را برای خودم. ( امیدوارم همینطور باشد.)

 

می خواهم خودم باشم. خود ناقصم، خود آرامم. منظورم دست کشیدن از تلاش نیست. منظورم دست کشیدن از تقلای بیهوده است. 

شبیه کسی که در یک مسابقه ی دوی ماراتن شرکت کرده و جزء نفرات آخر مسابقه است. و بعد مدام در ذهنش مرور می کند و خود را فریب می دهد که من می توانم به نفر اول برسم. همه ی فکرش این شده. اما با توجه به توانش و زمانی که از مسابقه باقی مانده، فقط می تواند پنج نفر آخر را پشت سر بگذارد ولی او آنقدر درگیر رسیدن به نفر اول شده که از پیشرفت و دوندگی خودش لذت نمی برد. ذهنش درگیر، خسته و مضطرب نفر برتر شدن است.

حواسش نیست که اگر آن افکار مسخره ی واهی را رها کند، از جایگاه خودش و رکوردش که ارتقا پیدا کرده، لذت خواهد بود. حواسش نیست آن هنگامی که نفر اولی ها دویده اند، او راه رفته، بی راه رفته حتی.

 

فکر می کنم بهتر است بپذیرم توان و انرژی ام محدود است. کسانی هستند که زودتر از من شروع کرده اند.

و پذیرفته ام من هم جزء دونده های آخرم. من هم جزء بازنده ها هستم اما از بازنده بودنم شرمسار نباشم.

 

پی نوشت مهم: با این فکرهایم یاد کلیپ مگس یک دقیقه ای افتادم که محمدرضا شعبانعلی عزیز در این پست قرار داده. و الان که دوباره این پست ایشان را خواندم، دچار تناقض و تضاد شدم. احساس می کنم با این نوشته ام، همان مگسی هستم که دنیا را یک خانه ی ۵۰ متری می بیند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *