از یک عاشقانه آرام

پیش نوشت: قسمتی از کتاب یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی را گوش می دادم که برایم بسیار لذت بخش بود. فکر کردم اینجا بنویسمش.

 

آن چیزی که در این متن بیشتر از همه برایم لذت بخش است، یکی توصیف شب، این آرامبخش طبیعی است که انگار آدم را مهربانانه دعوت می کند به سکوت، سکوتی که البته داینامیک است. 

و صدای طبیعت، اگر موسیقی شهری آلوده اش نکند.

 

کتاب را نخوانده ام. واقعیتش این که از بعضی از کتابهایی که به شدت معروف می شوند، دوری می کنم و آنها را نمی خوانم. فکر می کنم کتابهایی که به سلیقه ی خیلی از آدمها نزدیک باشند، حرف مهمی ندارند. با شنیدن و نوشتن این قسمت از کتاب، فهمیدم در مورد این کتاب اشتباه کرده ام. (فکر می کنم درمورد فیلمها هم همینطور باشد.)

 یک واقعیت دیگر این که این پست را برای به روز شدن وبلاگ نوشته ام.

 

“پنج شنبه ها، هنوز تاریکِ تاریک است که بیدار می شویم. ما به اراده بیدار می شویم نه به عادت زنگ ساعت. کوله ی کوه، لباسها و کفشهایمان نزدیک در آماده است. بی صدا لباس می پوشیم. کفشهایمان را به دالان می بریم و جلوی در خانه می پوشیم تا سروصدا راه نیندازیم.

شب را دوست داریم و در شب راه پیمودن را. بیزاریم از آنهایی که چراغهای دستی شان را به درون شب پرشکوه کوه می آورند.شب را دوست داریم به خاطر شب بودنش. نه با نوری فقیر، گیج، در به در و بی فایده آن را زخمی کردن.

شب را، بوییدن شب را و نرم نرمکِ ناپدید شدن ستارگان را. حالی میان شب و روز را. از صبح کاذب به صبح صادق و به نفس صداقت عینی رسیدن را. صدای شب، صدای طلوع، صدای آفتاب را.

بیزارم از آنهایی که صداهای شهر را به کوه می آورند. ما موسیقی دانان بزرگمان را دیده ایم که برای شنیدن موسیقی طبیعت به کوه می آیند. خاموشِ خاموش در گنج طبیعت، روی تخته سنگی می نشینند و پر می شوند. آن وقت شگفتا کسانی را دیده ایم که در کوه گوشهای خود را بر صدای طبیعت بسته اند و موسیقی شهری را به کوه آورده اند.

ما حتی دیده ایم که در چای خانه هایی که کنار آبشارها ساخته اند، موسیقی شهری پخش می کنند.

ما پیاده نوردان قدیمی همدیگر را در تاریکی شبانه می شناسیم. ما به هم سلام می کنیم. صبح به خیر می گوییم و تمامی روزتان به خیر.

من و تو در کوه، راه های باریک لغزنده، در کنار هم نمی رویم، به دنبال هم می رویم. در پی هم بودن گهگاه لذتی دارد بیشتر از کنار هم بودن. صدای قدم های تو را می شنوم. صدای نفس های تو را و تک جمله های تو را.

بگذار شب سخن بگوید که سرشار از گفتن و تشنه ی گفتن است. شب انگار که فخر رازمندی می فروشد. کلماتش گرچه به زمزمه می ماند، ذره ای متوازن نیست. غروری دارد که روز ندارد. حق است که چنین باشد. رازهای درون شب معجزه نیست اما زیباست. ریه هایمان تجدید حیات می کند. احساس سبکی و سرزندگی می کنیم. نفسهای عمیق، لبخندهای بی دلیل، انگار که بوی خوب ترین عطر جهان را استشمام کرده ایم.”

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *