خونریزی های مغزی – یک

پیش نوشت: به Brain  و تصاویر پزشکیش علاقه زیادی دارم. هرچند دانسته هایم در مورد آن زیاد نیست و کلاسها و آموزشهای دانشگاهی آنقدر جذبم نکرد تا پیگیر آن شوم، دلیل دیگرش البته، اهمال کاری خودم بوده. امیدوارم اینجا بیشتر یاد بگیرم. برای درک بیشتر، ابتدا بهتر است لایه های مغز را بشناسیم؛  و اصطلاحات […]

از سرزمینهای تلفیقی

“َ شما تا حالا رفتید به سرزمین شاد همانجایی که همه کس شادند و آزاد همه لطیفه میگویند و آواز میخوانند و همه چیز سرزنده است و پر نشاط؟ توی سرزمین شاد هیچ کس ناشاد نیست صدای خنده و شادی فراوان از همه جا می آید من قبلا رفتم به سرزمین شاد وای چه کسل […]

امروز من

چقدر امروز روز ناخوبی بود. یک احساس تلخ عجیب. یک طعم گس مشمئزکننده ای که هنوز حسش میکنم. نمیدانم چطور بنویسمش. اصلا کاش دستگاهی ابزاری چیزی اختراع شود که حس را کاملا منتقل کند. هوای صبحِ ساعت هشت و نیم هم به شدت گرم بود. گرم تر از روزهای دیگر. انگار خورشید با کسی لج […]

به صرف نیوشیدن یک لبخند

  ساعت چهارده و چند دقیقه است. دنبال بهانه ای برای نوشتن هستم. چیزی پیدا نمیکنم. سایت شاهین کلانتری را دنبال میکنم بلکه جرقه ای، شرری، اخگری، چیزی حاصل شود اما آتش قلمم روشن نمیشود.* به سایت beeptunes سر میزنم. اسم آهنگ زیباست. “لبخند”  play میکنم. انگار احساسات درونم را هم پخش کرده باشم. هم […]

از ضررهای تحقیق نکردن

میوه های تابستانی را بسیار دوست دارم. مدتیست تصمیم گرفته ام بذرهای آنها را در گلدان بکارم. چند هسته ی گیلاس، زردآلو و عناب جمع کردم و صبر کردم تا خشک شوند، تا اینکه امروز آنها را در گلدان کاشتم و روی آنها را ماله کشی! کردم.  (ماله کشی را در نت جستجو کردم؛ “قلب […]

ذهن در برابر ذهن

الان که فکر میکنم، میبینم سخت است عوض کردن ذهن. افکاری که در ذهن داریم. نمیدانم… به گمانم ذهن منجمد نشسته میخندد به این تغییرات. روبرویش اما ذهنِ آگاه و منعطف نشسته، تلاش برای اثبات وجود خود. ذهن در برابر ذهن. ریشه های ذهن منجمد اما قوی تر است، درخت استواری شده، شاخه های اضافی […]

پارگرافهایی از یک کتاب

  دارم کتاب سیلی واقعیت  راس هریس را میخوانم. دکتر تاد بی کاشدان نویسنده ی کتاب کنجکاوی؟ و طراحی روانشناسی مثبت درباره ی این کتاب میگوید: “مهم نیست چقدر تلاش کنیم، ولی بازهم درد و رنج خواه و ناخواه به زندگی ما میخزند. از این رو برای رسیدن به حس رضایت مندی، ظرفیتی برای مدیریت این درد […]

هوای تازه

ساعت نه و چند دقیقه است. نیم ساعت زودتر از همیشه از محل کارم بیرون می آیم.آسمان هنوز چادر سیاهش را پهن نکرده. حال شهر خوب است انگار، حال مردم هم. شهر شلوغ است. بازارها، مغازه ها. از تاکسی پیاده میشوم. دوست دارم قدم بزنم. از کنار ماشینی که بغل پیاده رو پارک کرده، رد […]

داستان کلمات

پیدایشان نمیکنم. کیفم را زیر و رو میکنم. لای دفترها، کتابها، فولدرهای لپتاپم، نیستند. لشکری بودند برای خودشان اما الان گم و گور شده اند. کلمات را پیدا نمیکنم، جمله ها را. مدتهاست رهایشان کرده ام. گم و گور شده اند لعنتی ها. به آنها احتیاج دارم. مسکنند برایم.  کلافه ام. باید دوباره به اوج برگردم. […]