رنج بی‌حسی

۱ تلویزیون را روشن می‌کنم؛ عزاداری، تبلیغ، گفتگوهای از سر ابتذال، باز پخش فوتبال، تبلیغ، معرفی برنامه‌ها، تبلیغ. دوست ندارم اول صبح کامم را آدم بزرگها با حرفهایشان تلخ کنند. دوست داشتم کودک شوم، برگشتم به شبکه کودک. کارتونی را نشان می‌داد؛ بچه کوالایی بود که غذاهایی را که مادرش پخته بود، نمی‌خورد. با دوستانش […]

۱۰۰ دلخوشی کوچک زندگی

مدتهاست می‌خواستم از این دلخوشیها بنویسم. اولین بار که پست ۱۰۰ دلخوشی آقای علی‌اکبر قزوینی را خواندم دیدم چه‌قدر اینها می‌توانند در دسترس باشند و نزدیک، آنقدر که آنها را نبینم و با بی‌اعتنایی از کنارشان رد شوم. تصمیم گرفتم من هم بنویسم ولی از روی ترس بود یا انتظار برای ایجاد یک موقعیت مناسب، […]

مزیت موهوم‌بودن

پیش‌نوشت: آخر داستانهای شاه لیر، سفر به انتهای شب و مادام بواری فاش می‌شود. اگر قصد خواندن آنها را دارید و نمی‌خواهید آخر داستان را بدانید، این نوشته را نخوانید. داشتم دنبال کتابی در مورد نمایشنامه‌خوانی می‌گشتم که به این صفحه هدایت شدم. این پاراگراف (قسمت اول، مورد ۶) که از کتاب شیوه فنی نمایشنامه‌خوانی […]

از دستهایت انار می‌چینم

همه‌ چیز با یک عکس شروع شد؛ “تو” “و انار ِ در دستت” “و باد” و “دستهای اناری‌ات” که آدم را بار دیگر به هبوط وسوسه می‌کرد“و باد” که برایم زمزمه می‌کرد چه بی‌رحمانه زیباییبگذار “تو” آخرین کلمۀ جاری ِ بر زبانم باشی، بگذار تا طعم آخرین گیلاس عالم برای همیشۀ تاریخ در خاطرم که نه، […]