شب تاریک

یازده شهریور، ساعت ده و نیم شب وارد محوطه پانسیون شدم. هوا تاریک بود و جرات نکردم به سمت تاریک محوطه بروم. همان جایی قدم زدم که چراغ روشن بود. دوازده شهریور ندا در حیاط نشسته بود و با خودش خلوت کرده بود. به او گفتم می‌خواهم آن قسمت محوطه بروم ولی تاریک است و […]

پنگوئنهای دِلِمان

یکی از آرزوهام این بوده که یه پنگوئن داشته‌باشم و اون رو توی فریزر خونه‌مون نگه‌داری کنم. این رو که به دیگران گفتم بهم خندیدن، گفتن نمیشه. اما من یه پنگوئن توی دلم دارم که هروقت پنگوئنهای دیگه رو می‌بینه به وجد میاد، خوشحال میشه که یکی مثل خودش رو دیده. این پنگوئن توی دلم زنده […]

“آن”های زندگی‌مان

حسین وحدانی در کتاب دال ِ دوست داشتن داستانی دارد به نام “آنی که خنده‌اش قشنگ است”. از ماجرای دوره راهنمایی‌اش می‌گوید که زنگ می‌زند خانۀ دوستش و مادر دوستش کلافه و عصبی می‌پرسد با کی کار دارد و او که هول می‌شود و اسم دوستش را یادش می‌رود، در جواب من‌من‌کنان می‌گوید: “اونی که […]

بر مدار فراوانی

۱ مدت زیادی است که به ثروت و پول فکرمی‌کنم. به اینکه از چه طریقی می‌شود پولدار شد. اما در نهایت به این نتیجه می‌رسیدم که پای ما لنگ است و منزل بس دراز، دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. (+) ۲ یکی از سرگرمیهایم حل کردن جدول است. پیش آمده که وقتی می‌خواهم […]

تمرین نیروی حال- دو

دیروز می‌خواستم مجله جدول بخرم. عادت داشتم که به جای یه جدول ماه جاری، چند جدول تاریخ گذشته می‌خریدم. این بار فروشنده پیشنهاد کرد که جدول شهریور رو بردارم. ذهن تفکر سریع گفت نه، اما فکرکردم که به‌خاطر جایزه‌هاش جدول روز رو بردارم. الان فکرمی‌کنم که صرفا به‌خاطر جایزه‌‌ش نبوده، بلکه زمانش رسیده جدول باطله‌ها […]

تله خوب بودن

دوستی زنگ می‌زند و می‌پرسد برویم خرید؟ و تو با اینکه تصمیم داشته‌ای اتاقت را مرتب کنی، کمی کتاب بخوانی، خلوت کنی با خودت علی‌ر‌غم میل درونیت قبول می‌کنی. با خودت می‌گویی اشکال ندارد نمی‌خواهم دلش را بشکنم اما در واقع دل خودت را شکسته‌ای. خواهر تلفن می‌زند. می‌دانی می‌خواهد چه بگوید، همان حرفهای تکراری. […]

کدهای پوچ وضعیت زندگی

ساعت هشت و سی دقیقۀ شب است؛ -ذهن در حال داستان‌بافی: دیگر دیر شده، حالا وقت درمانگاه رفتن است؟ نوبتت ساعت هفت و نیم بوده، الان بینایی‌سنج رفته، بی‌فایده است. -خود: بروم و مطمئن شوم، بهتر از اینست که نروم و در شک و نشخوار ذهنی بمانم و ذهنم مثل یک کرم مرا از درون […]

خود بودن

خواهرم گفت بعضی مسائل شبیه زخمند، باید بیان شوند ابراز شوند تا بفهمیم عمق زخم چه قدر است، عفونت کرده یا نه تا درمانش کنیم. به گمانم درست می‌گوید که زخم ناسور نشود و دیر نشده‌باشد. بعضی اعترافها هم همینطورند. باید بازگو شوند تا بفهمیم عمق جسارتمان چه قدر است، چه قدر منیّت پنهان شده […]

در ستایشِ سکوتِ خواستنی

شهید مطهری تعبیر جالبی دارد از کسی که کار نیکی کرده و با بیان ریاکارانۀ آن، آن کار را آلوده می‌کند و به پایین می‌کشد. ایشان بیان می‌کنند سخن گفتن از آن کار و برون‌ریزِ آن حرفها شبیه گربۀ چموشی است که در کیسه‌ای گیر افتاده و دست و پا می‌زند تا آزاد شود. به […]