رد شویم یا بمانیم؟

داستان کوتاه ساعت من نوشته ی مارک تواین، از کتاب تلاش مذبوحانه با ترجمه ی مهرداد وثوقی، درمورد شخصیست که ساعتش را بسیار دوست دارد. ساعت بعد از هجده ماه کار کردن، از دستش به زمین می افتد. برای اینکه خیالش راحت شود که بلایی بر سر ساعتش نیامده، آن را پیش بزرگترین ساعت ساز […]

وقتی که میشود بهترش را به کار برد

مدتیست در نگارش از کلمه ی “خوب” استفاده نمیکنم. احساس میکنم دیگر کلمه ی خوب نمیتواند آن چیزی را که میخواهم و در ذهن دارم منتقل کند.او دختر خوبیست. خوب از چه نظر؟ زیباست؟ داناست؟ خجالتیست؟ مهربان است؟ یا چی؟فلان کتاب، کتاب خوبیست. از چه نظر؟ کتابی خواندنیست؟ کتاب ارزانیست؟ کتابیست که ارزش خواندن دارد؟ […]

مشنو ترهات او که بیمار/ پر گوید و هرزه روز بحران

پیش نوشت: خواندن این متن هیچ ارزشی ندارد و شاید احساس خوشایندی ایجاد نکند. میشود آن را خوانده شده در نظر گرفت و نخواند. به هیچ کس و هیچ چیز احساسی ندارد. هرچه هست بی تفاوتی است. جمله ای در مورد دوست داشتن میخواند با خودش میگوید خب که چه؟ نمیداند این حس از کجا […]

ادبیات و استعاره

  پیش نوشت: ادبیات برای من تا حدودی شبیه زیتون است. رفته رفته به آنها علاقه مند شدم و اکنون طعم لذت بخشی برایم دارند. یکی از آرایه های ادبی ادبیات، استعاره (Metaphor) است. هرچند استعداد زیادی در تشخیص استعاره در شعر ندارم اما از خواندنش لذت میبرم. “سیر استعاره در شعر امروز ایران” با […]

کتابی که میخواستم بنویسم

  نوجوانیست و توهم دانستن و کتاب نوشتن! کتابهایی را که در زمان شانزده هفده سالگیم خوانده بودم، بسیار دوست داشتم، چون برایم دنیای زیبایی ساخته بودند. هرچند الان که فکر میکنم میبینم میتوانستم گزینه های بهتری برای خواندن پیدا کنم. تا آنجایی که یادم می آید اولین رمان خارجی که خواندم پیامی در بطری نیکلاس […]

شمس و تفکر سیستمی

مجله ی داستان همشهری بخشی دارد به نام بسم الله که جمله های کوتاهی را از بزرگان شعر و ادب ایران برای آغاز مینویسد. جمله ی شهریور ماه، از مقالات شمس تبریزی بود: “سخن درویش را پاس دار که او نتواند با تو سبب را گفتن.” صفحه ی مربوط به این جمله را در این وبلاگ […]

تجارت یعنی پیداکردن آدمهای خوب

بیماری داشتم خانمی بود بسیار محترم. حدود چهل و پنج ساله به نظر میرسید و برای انجام تصویربرداری به مرکز ما مراجعه کرده بود. وقتی دفترچه ی بیمه اش را دیدم، سن واقعیش بیشتر از پنجاه سال بود. در جواب حدسم در مورد سنش خندید و گفت شما مرا امیدوار میکنید. بسیار مهربان هم بود […]

ما در کجای این بی کرانیم؟

  دوستی داشتم و دارم که به ستاره شناسی بسیار علاقه مند بود و قصد داشت یک تلسکوپ بخرد. من هم آن زمان بر اثر جو زدگی فکر میکردم به این حوزه علاقه دارم. چند کتاب در این مورد ورق زدم، اما جذب آنها نشدم. الان که فکر میکنم میبینم شاید ذهن کوچک و محدود […]

یک پاراگراف کتاب

دارم کتاب “نامه های عاشقانه جویس به همسرش نورا” ترجمه ی غلامرضا صراف، نشر نیماژ را میخوانم. جویس در یکی از نامه ها برای نورا مینویسد: ” […] صِرف یاد آوردن تو مرا با یک جور خواب سنگین از پا در می آورد؛ انگار انرژی ای که برای ادامه ی اختلاط نیاز است، دیری است […]

آیا هنوز هم او مرا میخواهد؟

سه سال است ازدواج کرده، اوایل همه چیز غیر معمولی بود و از زندگیش راضی. اما الان بعد از این چند سال، دچار تردید شده، خودش، همراهش، زندگیش برایش سؤال شده. برایش سؤال شده که آیا هنوز هم او مرا میخواهد. چه سؤال بی رحمانه ای! گقتگوی خودش و دوستش یادش می آید، زمانی که […]