۱۰۰ دلخوشی کوچک زندگی

مدتهاست می‌خواستم از این دلخوشیها بنویسم. اولین بار که پست ۱۰۰ دلخوشی آقای علی‌اکبر قزوینی را خواندم دیدم چه‌قدر اینها می‌توانند در دسترس باشند و نزدیک، آنقدر که آنها را نبینم و با بی‌اعتنایی از کنارشان رد شوم. تصمیم گرفتم من هم بنویسم ولی از روی ترس بود یا انتظار برای ایجاد یک موقعیت مناسب، آنها را به تاخیر انداختم تا الان که نشستم و نوشتم.

۱- پنج‌شنبه باشد و صبح زود بیدار شوم و کارهایی را که دیشب در دفترم یادداشت کرده‌ام انجام دهم.

۲- جمله‌ای از خانم آنیس نین بخوانم که بهم یادآوری کند جرات و جسارت را جدی بگیرم؛ “زندگی به تناسب شهامت آدمی گسترش یا فروکش می‌یابد.”

۳- نوشته‌های علی‌اکبر قزوینی و گاهی اشعار مولانا و حتی اشعار شاعران دیگر را با صدای ایشان برای خودم بخوانم.

۴- مشتاق خواندن ادامۀ کتاب “چگونه پروانه شدم” اروین یالوم باشم.

۵- خوشحال باشم از اینکه صدای آواز پرنده‌ها را بیشتر از موسیقی مصنوعی دوست دارم و این به نظرم تغییر کمی نیست.

۶- معنی کلمه بَحران و تفاوتش را با بُحران یاد بگیرم.

۷- دوستی برایم این شعر را بنویسد؛ “جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضا” و من همان موقع از روی دفتری که جلوی رویم است برایش بنویسم “آن دم که با تو باشم محنت و غم سر آید”.

۸- بعد از نوشتن هفت تا از این دلخوشیها متوجه شوم ترسم از ننوشتم پوچ بوده، می‌شود نوشت حتی وقتی در حین نوشتن دلخوشی اول حالت ناخوب باشد.

۹- به نوشت‌افزار بروم و از دیدن آن همه رنگ شاد به وجد بیایم و یک مداد رنگی‌رنگی برای خودم بخرم.

۱۰- سه گلدان کوچک با خودم به محل زندگی-کارم بیاورم و از اینکه آنها را به همکارهایم نبخشیده‌ام، احساس گناه نداشته باشم. (می‌خواهم هرسه مال خودم باشند)

۱۱- کتابی را بخوانم که انگار فکرها و دغدغه‌های مرا نوشته و فکرکنم چه‌قدر خوب است کسی هست که نگرانیها و تردیدهای مرا دارد.

۱۲- روی سه‌چرخۀ خواهرزادۀ دوساله‌ام بنشینم و خودم را با سرعت هل بدهم به جلو.

۱۳- بعد از ماهها مثل یک کودک بازی کنم، بخندم و شاد باشم. (هنوز هم دلم غنج می‌رود برای آن روز، برای آن لحظه‌ها)

۱۴- مطمئن شوم کسی هست که مرا دوست دارد و غیرتی می‌شود برایم. (برای ندای خویش)

۱۵- از نوشتن دلخوشی چهارده خنده‌ام بگیرد و ذوق کنم.

۱۶- از آسمان شگفت روستا و ستاره‌هایش غرق لذت شوم.

۱۷- مفهوم خوابهایم را تا حدودی بتوانم بفهمم و برخلاف گذشته از آنها نترسم.

۱۸- دوستان جدیدی پیدا کنم و دلیلش را این بدانم که مسیری نو را دارم طی می‌کنم.

۱۹- خمیردندان دیگری در کمدم پیدا کنم و ذوق کنم و سرزنشهایم را تمام که چرا خمیردندانم را فراموش کردم با خودم بیاورم.

۲۰- رویایی را واقعا ببینم و باورم نشود که این واقعیت دارد. (خیلی عجیب و هیجان‌انگیز است، انگار داری خواب می‌بینی. حتی اگر آخر قصه آن چیزی نشود که مطلوب ماست، همین عینی شدن بخشی از رویا برایمان کافی است.)

۲۱- اروین یالوم را دوست داشته‌باشم و خوشحال باشم که او را می‌شناسم. خواندن کتابهایش مرا از زمان جدا می‌کند.

۲۲- قصد داشته باشم بیست دلخوشی بنویسم و بعد یک استراحت و الان ببینم که از بیست تا گذشته و دارم دلخوشی بیست و دومی را می‌نویسم.

۲۳- در خیابان موقع پیاده‌روی پشت سرم را نگاه کنم و ببینم کسی نیست و لی‌لی‌کنان بازی کنم. (شبیه پرواز است، امتحان کنید)

۲۴- هم‌چنان به نوشتن دلخوشیهایم ادامه دهم و به این فکرکنم که شروع نوشتنشان اخمهایم درهم بود و الان نه.

۲۵- با دوستانم بروم کافه، یک صبحانه فرانسوی عالی بخوریم و بعد نوشیدن یک چای دلچسب.


۲۶- بعد از یک روز کاری خسته‌کننده و کسالت‌بار روی تخت دراز بکشم و با خودم بگویم چه‌قدر دراز کشیدن خوب است.

۲۷- بروم کتابخانه، کتاب موردنظرم را داشته باشد و امانت بگیرم.

۲۸- از داستانهای ذهنی‌ام عبور کنم و بفهمم اینها فریبی بیشتر نیست.

۲۹- یاد بگیرم برای اینکه حالم خوب شود، باید کاری کنم دست به عمل بزنم.

۳۰- برای یکی از دوستانم شعری بفرستم و او برای همسرش بفرستد و همسرش آن شعر را برایش استوری بگذارد. از این توالی، از این تاثیر تعجب کنم که کارهای کوچک ساده چه تاثیر بزرگی می‌توانند داشته باشند اگرچه ممکن است هیچ وقت باخبر نشویم از اثرشان.

۳۱- (این مورد اعتراف هم هست البته) کتاب “مثل خون در رگهای من، نامه‌های احمد شاملو به آیدا” را به طور اتفاقی زیر بالش بگذارم و بعد فکرکنم ایده خوبی است که همانجا بماند و با آن بخوابم، شاید عشق را بلد شوم.

۳۲- از مورد بالا خجالت بکشم ولی خوشحال باشم که اعتراف کردن برایم آسان شده و پرده‌ها و نقابها کمتر.

۳۳- به ثمر نشستن گلِ انار را روی شاخه درخت ببینم و باورم نشود که این انار به زودی بالغ می‌شود. چیز شگفتی ‌است. (خدای انار، خدای ما هم هست.)

۳۴- شنیدن آهنگ به من فرارکن ِ محمدرضا علی‌مردانی روحم را تازه کند.

۳۵- از تعریف مربی‌ام از نوشته‌هایم کیفور شوم.

۳۶- وقتی در فکر کسی هستم و می‌خواهم بهش زنگ بزنم خودش زنگ بزند.

۳۷- موقعیتی پیش بیاید و در خانه تنها باشم و به آواز بلند، شعری بخوانم و لذت ببرم.

۳۸- بعد از نوشتن سی و هشت مورد، استراحتی کنم و به حیاط بروم.

۳۹- درست چند لحظه بعد لیوان چای کنارم را نبینم و آن را بریزانم (!) و بخندم و به این فکرکنم چه‌قدر غرق این دلخوشیها شده‌ام. (خدایا شکرت)

۴۰- به حیاط بروم و آواز پرنده‌ها را بشنوم و بخواهم آنها را روی شاخه‌های درخت ببینم. پیدایشان نمی‌کنم اما مطمئنم که هستند. (خدا هم این چنین است.)

۴۱- بعد از مدتها یک درک مطلب انگلیسی بخوانم و به بیشتر سوالهایش درست جواب دهم.

۴۲- قبل از طلوع خورشید بیدار شوم.

۴۳- دردی را که قبلا با مسکن ساکت می‌کردم، حالا با توجه به آن درد و عبورش از بدنم آن را کم کنم و نیازی به استفاده از مسکن نباشد. (این درمان را از کتاب نیروی حال اکهارت تول یادگرفتم.)

۴۴- بر ترسم غلبه کنم و دو شاخه گل برای خودم بخرم.

۴۵- بدون موبایل، بدون کیف، بدون هیچ وسیله اضافی دیگری پیاده‌روی کنم و خودم را گم کنم بین خیابانهای ناآشنا. (اولش ترس دارد ولی بعد کیفور می‌شوی انگار وارد شهر دیگری شده‌ای.)

۴۶- با یک نفر کار واجبی داشته باشم و او سریع تلفن را جواب دهد.

۴۷- یک نفر با من کاری ضروری داشته باشد و تلفنم را جواب بدهم.

۴۸- تنهایی به سینما بروم و نترسم و اوقاتم تلخ نشود، از حضورم لذت ببرم.

۴۹- بعد از مدتها درست به موقع، دوستی را ببینم و او را در آغوش بگیرم.

۵۰- به تایپ کردن این ۴۹ مورد فکرکنم و ذوق کنم.

۵۱- در حین مسواک زدن، خواهرزادۀ دوساله‌ام بهم بگوید بنشین و او بخواهد مسواک بزند.

۵۲- شمعی روشن کنم و تعجب کنم که چه‌طور شمع ِ به این کوچکی می‌تواند سه ساعت و نیم روشن بماند.

۵۳- بعد از پیگیریهای زیاد (خیلی زیاد) فایلهای کاری را از همکارم تحویل بگیرم، انفورماتیک اسکنر را نصب کند و من بتوانم فایلها را اسکن و ارسال کنم. (ذوق بزرگی بود برایم)

۵۴- لباسهای اضافی‌ام را ببخشم و احساس راحتی کنم.

۵۵- یک جدول سودوکو را درست حل کنم و تحسین کنم خودم را.

۵۶- کاری را که دیگران فکر می‌کردند نشدنی است، به درستی انجام دهم.

۵۷- جملۀ “تصمیم بگیرید حتی اگر اشتباه کنید” بهم جرات انتخاب و اقدام دهد.

۵۸- ترانه‌ای بگذارم و با قدمهایی والس‌وار (!) برقصم. (این دیگر خیلی اعتراف است.)

۵۹- دیدگاههای این پست آقای قزوینی را بخوانم و این شعر دلنشین به جانم بنشیند؛

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید   داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سروسامانی من گوش کنید      گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان‌سوز نگفتن تا کی    سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

۶۰- همین الان جمله ای بخوانم که برایم عجیب و زیبا باشد؛ “باغ کم نیست، زیبایی کم نیست، دنیا نگاه کم دارد، نگاه…” دنیا نگاه کم دارد… نگاه

۶۱- یک نفر بهم زنگ بزند نه درخواستی داشته باشد نه شکوه و گلایه‌ای ، فقط حالم را بپرسد. (تلفن را که قطع می‌کنی فکرمی‌کنی که چه‌قدر آدم خوشبختی هستی.)

۶۲- پستی را در وبلاگم منتشر کنم و بعد از انتشار می‌نویسد … (عنوان پست) اکنون زنده است. انگار با این پیام من هم زنده می‌شوم.

۶۳- وارد وبلاگم شوم و ببینم روبروی قسمت دیدگاه‌ها، یک دایره قرمز رنگ شماره‌دار دارم.

۶۴- دوستانی پیداکنم که با آنها خودم هستم.

۶۵- به موقع به تاکسی برسم و بعد سریع حرکت کند.

۶۶- غذایم را با سبزی و ترشی و لیمو تزیین کنم و از این رنگهای زیبا لذت ببرم.

۶۷- عکسهای روستای شیوند را ببینم و آرزو کنم به زودی از نزدیک آنجا را لمس کنم.

۶۸- هزارکلمه‌ام را بنویسم و یادم بیاورد چه کارهایی می‌بایست انجام دهم و بعضیهایشان را همان موقع انجام دهم.

۶۹- صبح زود نروم محل کار.

۷۰- از پله‌های مترو بالا بروم و ببینم هوای تهران چه‌قدر خوب شده. همان لحظه هوای مرا هم خوب می‌کند.

۷۱- همکارم مرا با یک ناهار غافلگیر کند.

۷۲- نسیم به موقع، درست به موقع برایم چای بیاورد. (خیلی ذوق کردم)

۷۳- با آدمهایی هم‌کلام شوم که روزی رویای آشنایی با آنها را داشتم.

۷۴- از دیدن فیلم او، انجمن شاعران مرده، رستگاری در شاوشنگ، متفقین، دست نیافتنیها لذت ببرم و آنها را به دیگران پیشنهاد دهم.

۷۵- مسائل حل نشدۀ ذهنم برایم حل شوند.

۷۶- بفهمم حرفهایم برای یک نفر مؤثر بوده.

۷۷- مادرم را پدرم را همانگونه که هستند، بپذیرم دوست داشته باشم.

۷۸- دختربچه‌ای را در خیابان ببینم و از پدرش اجازه بگیرم برای چند لحظه با دختر دلبرانه‌اش صحبت کنم.

۷۹- مانتو هدیه بگیرانم! (خیلی کیف می‌دهد)

۸۰- بادکنک باد کنم.

۸۱- تا آماده‌شدن ناهار به جای وبگردی بیهوده و ناخنک زدن به غذا و غرزدن سر اینکه چرا هنوز ناهار آماده نشده، اتاقم را مرتب کنم و کاغذها و وسایل اضافی را دور بریزم.

۸۲- از آب، چای، لپتاپم، چیزهایی که حالم را خوش می‌کنند، تشکر کنم.

۸۳- بفهمم تا به حال شیوه خرج کردن پولم اشتباه بوده و برای همین است نتوانسته‌ام پول نگه دارم. (برای فهمیدن این اشتباه واقعا خوشحالم.)

۸۴- بفهمم وقتی غم عالم در دلم می‌نشیند باید دست به کاری بزنم که غصه سر آید. این می‌تواند بیرون آمدن از اتاق و رفتن به مغازه و خرید میوه باشد.

۸۵- گاهی وقتها به آدمهایی که دوست دارم، نامه بنویسم.

۸۶- گاهی وقتها آدمها را جز به اسمشان، به ویژگی خاصی که دارند، صدا بزنم پیام بدهم به آنها، مثلا فریبایی که پریوش است، نسیمی که حضورش کافی است تا آرام شوم، عاصفه‌ای که در همان کلمه اولش، شوق را در کلامش احساس می‌کنم.

۸۷- تولد دوستانم را نه با یک پیام معمولی و از قبل نوشته شده، که خاص خودشان و به اسم خودشان تبریک بگویم

۸۸- وقتی وضعیت واتزاپ مخاطبینم را ببینم، بدون نوشتن پیامی از آن رد نشوم.

۸۹- اگر خوبی دوستی را، آشنایی را، غریبه‌ای را ببینم (اگر امکانش باشد)، بهش بگویم. که مثلا چه صدای زیبایی داری، چه لباس زیبایی پوشیدی، امروز چه لبخند دلنشینی داری. از این گفتنها لبخندها تکثیر می‌شود.

۹۰- نارنگی بخورم و حس کنم چه قدر سرد بودنش خوب است، به جانم نشست.

۹۱- پشت سر خانمی در خیابان راه بروم و متوجه بوی نان تازه شوم و از کنارش که رد شوم بگویم چه بوی خوبی می‌دهند این نانها. تعارف کند و هر دو لبخند بزنیم. (ترکیب بوی نان تازه و لبخند، در مقال نگنجد.)

۹۲- استپهای اروبیک را با کمترین اشتباهی همگام با مربی انجام دهم.

۹۳- هنگام عبور از عرض خیابان ، راننده ماشین ماشینش را متوقف کند تا از خیابان عبور کنم.

۹۴- بعد از مدتها با کی‌بورد لپتاپم بنویسم و لذت ببرم.

۹۵- پارچه مانتویی زیبایی بخرم و اشتیاق داشته باشم تا آن را به خیاط بدهم.

۹۶- فلشی را که گم کرده بودم لابه لای کاغذهایم پیدا کنم.

۹۷- با هواپیما سفرکنم و مجبور نباشم از اتوبوس استفاده کنم. (دلخوشی خیلی بزرگی است)

۹۸- گاهی بخواهم بی‌نظم و شلخته باشم.

۹۹- بالاخره برای این پست یک تصویر زیبا پیدا کنم.

۱۰۰- این پست را در حالی که Low Battery شده‌ام منتشر کنم. ۱۰۰ دلخوشی کوچک زندگی اکنون زنده است!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *