گزارشی کوتاه از دو کتاب مصطفی مستور

پیش نوشت یک: می دانم بعدها وقتی نوشته هایم را در مورد فیلم، داستان و کتابهایی که دیده ام و خوانده ام می خوانم، برای این حرفهای ناشیانه و سطحی ام حس خوشایندی نخواهم داشت. اما ترجیح می دهم ناقص بنویسم تا اینکه ننویسم.

پیش نوشت دو: داستان بعضی از شخصیتهای کتاب بازگو و آشکار می شود. 

 

کتاب “من گنجشک نیستم” مصطفی مستور هشتاد و پنج صفحه است و به اندازه ی هزار صفحه سنگین است. نمی شود آن را بی وقفه خواند، یعنی من نمی توانستم آن را بی وقفه بخوانم، بس که تلخ است، بس که آدمهایش درمانده اند و روانشان آزرده، بس که در چاهشان مانده اند و بیرون نیامده اند، بس که بعضیهایشان آشنا هستند.

کتاب در مورد آدمهاییست که از بی رحمی های دنیا به تنگ آمده اند و به اجبار و یا اختیار به ساختمانی دور، دور از شهر و آدمهایش پناه آورده اند. آدمهایی که در زیر بار مسئله ای مانده اند و روحشان شکسته شده.

 

کتاب اسمهای عجیبی دارد؛ تاجی خوشگله، پیرزن لچک به سر چاق و دوست داشتنی و مستخدم و باغبان و نگهبان و پادشاه ساختمان

یاقوت آسیابان که جرمش اینست که در بیرون از این ساختمان، به دیدار زنی رفته است.

کوهی که رییس و داروغه ی آنجاست و فکر می کند او فقط آدم است.

کابلی مردی پنجاه ساله که برای آنکه به زنش آسیبی نزند، به اینجا پناه آورده.

دانیال، نرد کتاب. مرد سوال و ابهام که سرانجام از آدم بودن استعفا می دهد.

و ابراهیم مردی که نوزاد و زنش و امیدش را از دست داده.

 

“هر کدام از این آدمها در چاهی افتاده است، دانیال در چاه سوال، یاقوت آسیابان در چاه زن، امیرماهان در چاه تاریکی و ابراهیم در چاه مرگ.”

چاهی که از باید از آن خارج شد و گرنه انسان درونش غرق می شود.

 

مصطفی مستور چقدر زیبا در مورد مفهوم زن و زنانگی می نویسد؛ “افسانه عاشق زندگی و همه ی سرخوشیهای آن بود یا بهتر است بگویم بود برای من زندگی فقط می گذشت اما برای افسانه زندگی جریان داشت.”

امیر ماهان یکی از آدمهای این ساختمان درمورد تاجی خوشگله می گوید: “اگه فکر کردن به این تاجی نبود، تا حالا صد دفعه خودم رو از پنجره پرت کرده بودم پایین […] البته منظورم خودِ خودِ تاجی نیست. منظورم فکر کردن به دنیاییه که کسی مثل تاجی هم می تونه توش باشه. در واقع اگه این دنیای عوضی معنایی هم داشته باشه قسم می خورم به خاطر اینه که امثال تاجی توش زندگی می کنند.”

فکر می کنم این زنانگی است که به زندگی معنا می دهد.

 

و کتاب “سه گزارش کوتاه در مورد نوید و نگار”. آدمهایی که چاههای عمیقی در زندگی دارند و البته نگار موفق شده راهی پیدا کند تا خود را از درون این چاه بیرون بکشد، بالا برود و برای دو روز نفسهای عمیق بکشد و برای روز و شبهای مبادا ذخیره کند. اینکه دو روز، فقط با خودش و برای دل خودش باشد.

 

نگار همان کاری را کرد که نهنگها می کنند؛ [نگار گفت:] “گوینده ی فیلم گفت نهنگها بر خلاف ماهی ها با آبشش تنفس نمی کنند و به همین خاطر مجبورند هر یکی دو ساعت برای نفس کشیدن بیایند به سطح آب.”

“بیشتر فیلم درباره ی نوع خاصی از نهنگها بود که توی آبهای عمیق زندگی می کردند. چیز عجیب در مورد اونها این بود که می تونستند تو عمق هزار متری بخوابند.”

“[گوینده ی فیلم] گفت وقت نفس کشیدن که بشه، هرقدر هم که در اعماق آبها که باشند، باید خودشون رو برسونند بالا تا با سوراخی که روی سرشون هست، تنفس کنند.”

” [نگار گفت] اون شب بعد از دیدن فیلم تا صبح به حیوونی فکر کردم که مدام باید از ته آب بیاد بالا تا نفس بکشه و دوباره برگرده سر جاش.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *