کتاب و ترسهای پنهان ما

شده تا به‌حال در حین خواندن یک کتاب، آن را ناخودآگاه به جلو هل‌دهید و از خود دورش‌کنید، انگار که موضوع موهوم و ترسناکی را خوانده‌باشید و حتی در آن لحظه از آن کتاب بدتان آمده‌باشد؟

برای من کتابهای سفر به انتهای شبِ سلین، انسان خردمندِ هراری، آئورای کارلوس فوئنتس، مرداب روحِ جیمز هولیس، مادام بواریِ گوستاو فلوبر اینگونه بودند.

گاهی خواندن یک جمله کافی بود تا کتاب را ببندم و از خود دورش کنم تا بیش از آن دچار اضطراب و تپش قلب نشوم.

مدتی بعد متوجه‌شدم من در این کتابها انعکاس وجود خودم را، ترسها و تردیدهایم را بدون آنکه در سطح هشیارم باشند، مشاهده می‌کردم و همین مرا دچار درد و اضطراب می‌کرد.

سهیل رضایی در اینستاگرامش نوشته بود: “چرا حرف دیگران ما را به هم می‌ریزد؟ چون صدای کلمات آنها سست عنصری، ترسها و تردیدهای درونی ما را که به زور پنهان کرده و یا خوابانده‌بودیم بیدار می‌کند.”

خواندن این کتابها باعث می‌شدند آن خاطره‌ها و موضوعهای ناخوشایندی را که سالها در جای عمیقی از ذهنم دفن کرده‌بودم، به سطح آورده‌شوند و آزارم دهند.

ذهن ما تلاش کرده تا آن ترسها و تردیدها را فراموش کند اما گاهی خواندن یک کلمه کافی است تا ما درد را با کیفیتی متفاوت دوباره تجربه کنیم. و به گمانم همین درد است که ما را بیدار می‌کند که بفهمیم آنقدر اطمینان و تحجر و چسبیدن به اعتقاداتمان خطرناک است، که بفهمیم کتاب می‌خواهد ماز درونی‌مان را به ما بشناساند.

سفر به انتهای شب مرا به یاد یأسهای خودم انداخت، یاد حسرتهایی که در زندگی دارم و آنها را زندگی نکرده‌ام، انسان خردمند زمین اعتقادی زیر پایم را لرزاند و بعدها بهم یاد داد مرگ اعتقادات قدیمی‌ و معصومانه‌ام فرارسیده، بهم یاد داد موهوم بودن جزئی از زندگیست و صبور باشم، آئورا بهم فهماند آنقدر از پیچیدگیهای انسانی و شاید خودم وحشت نداشته باشم. و مرداب روح مرا متوجه کرد که مسئله فقدان و رنج را پس نزنم که فشار و مقاومتش بر من بیشتر می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *