چه‌قدر منشور زیبادیدنیم؟

یکی از ۱۰۰ دلخوشی کوچک زندگی‌ام را نوشته بودم اگر خوبی ِ دوستی، آشنایی، غریبه‌ای را ببینم (اگر امکانش باشد)، به او بگویم که مثلا چه صدای زیبایی داری، چه لباس زیبایی پوشیدی، امروز چه لبخند دلنشینی داری که از این گفتنها لبخندها تکثیر می‌شود.

چند روز پیش وقتی داشتم بخشی از کتاب “چگونه پروانه شدم” اروین یالوم را می‌خواندم، از نوشته ایشان تعجب کردم و متاثر شدم. فکرمی‌کردم آدم ِ به این بزرگی، آدم ِ به این خودساختگی چه قدر شبیه من ِ معمولی فکرمی‌کند، چه قدر نیاز و آرزوی مشابهی داریم. حتی اگر بزرگ شویم، آن آرزو با ماست منتها ایشان اقرار کرده و ما انکارش می‌کنیم و وانمود می‌کنیم آن موضوع برایمان حل شده.

در صفحه ۳۲ این کتاب نوشته‌‌شده:

“زمانی که وارد هشتادسالگی شدم، صداهایی از گذشته بعضی از خاطراتم را زنده کردند. یکی از آنها اورسلا تامکینز بود.[..] در ایمیلش سالروز تولد هشتادسالگی‌ام را تبریک گفته […] بعد نوشته بود: «تو را از کلاس چهارم در کلاس خانم فرنالد به یاد دارم. نمی‌دانم من را به خاطر می‌آوری یا نه. من دختری تپل با موهای قرمز و فرفری بودم و تو یک پسر خوش قیافه با موهای مشکی تیره.»

پس اورسلا- که من به خوبی او را به یاد می‌آورم- معتقد بود که من پسر خوش‌قیافه‌ای بودم. من؟ خوش‌قیافه؟ ولی من خودم هرگز واقعا اینطور تصور نمی‌کردم، حتی برای یک لحظه. من پسری خجالتی و درسخوان بودم با اعتماد به نفس پایین وهیچ گاه تصور نمی‌کردم که در نظر کسی جذاب باشم. اوه اورسلا، لطف داری که می‌گویی من خوش‌قیافه بودم. ولی چرا این را همان موقع بهم نگفته بودی؟ این تعریف تو می‌توانست تمام کودکی مرا عوض کند!”



“این تعریف تو می‌توانست تمام کودکی مرا عوض کند!” فکرمی‌کنم به اینکه چه تعریفها، چه کلمه‌هایی را که می‌توانستیم بیان کنیم و دریغش کردیم از دیگری و آن کلمه‌ها می‌توانست روزگار یک آدم را تغییر دهد.

چه‌قدر می‌شود بازتاب این زیبایی شد، با بیان یک جمله یک کلمه حتی.

آدمها گاهی هیچ‌چیزی از ما نمی‌خواهند؛ نه پول، نه انتظار، نه راه حل. فقط به کلمه و امید نیاز دارند تا احیا شوند و خود دوباره به زندگی‌شان برگردند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *