چه‌قدر دعوت زندگی را پذیرفته‌ایم؟

زندگی را می‌خواهیم با همۀ زیباییها و شگفتیهایش، با همۀ شادی و طرب و رنگهای سکرآورش، زندگی اما ما را می‌خواهد؟ آیا ما آنقدر که هِن‌هِن کنان -و نه با شوق- به دنبال اوییم، او مشتاقانه در پی ماست؟

به گمانم زندگی، آنچه و آنکه از زندگی می‌خواهیم به برپاکردن یک میهمانی می‌ماند، دعوت از آدمها و چیزهایی که دوستشان داریم و -فکرمی‌کنیم- مشتاقانه منتظر دیدار آنهاییم. اما آیا خود را برای دیدار آنها آماده کرده‌ایم؟ آیا خود را و آنچه را که باید، تدارک دیده‌ایم؟

خانه‌مان به‌هم‌ریخته افکارمان پریشان؛ چه‌طور مهمان رغبت کند با ما همنشین شود؟ ما به ظاهر دعوت کرده‌ایم او را، ما به ظاهر پذیرفته‌ایم که وارد خانه‌مان شود، نشانه‌ها اما طور دیگری است مخالف این را می‌گویند. ما خود را برای دیدار تدارک ندیده‌ایم، از دل نپذیرفته‌ایم که مهمان داریم و باید بلندشویم و حرکت‌کنیم، گَرد بگیریم خودمان را و خانه‌مان را. ما هم‌چنان در عالم بی‌عملی و سکون خود جا مانده‌ایم. جشن و سور را، چیزهای خوب عالَم را دوست داریم، اما مقدمات برپایی‌اش را نه.

و میهمان -آنکه و آنچه نگاهمان خیره به اوست- بار بعد رغبتش را برای دیدار ما از دست می‌دهد و ما با خود فکرمی‌کنیم چرا این میهمانی به شادی نگذشت، چرا دیگربار دعوت ما را نپذیرفت؟ ما خواسته یا ناخواسته او را پس زدیم.

اما نومید نباید شد؛ سفره‌ها را بگسترانیم، میهمانی بزرگی در راه است. 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *