چرا قهرمانها را دوست داریم؟

پیش نوشت: حرفهایی که در این پست نوشته ام مانند پستهای دیگر اینجا، نظر و برداشت شخصی من است و به درست بودن آنها اطمینانی ندارم.

 

چند روز است به صورت غیر مستقیم با نوشته های متعدد و هم زمانی در مورد چرایی این سوال مواجه می شده ام. اینکه چرا قهرمانها را دوست داریم و جذب شخصیت دوست داشتنی شان می شویم؟ چه چیزی در آنها وجود دارد که ما را شیفته شان می کند؟ چه ویژگی هایی در آنها هست که در ما نیست و خلا آن را در ما پر می کند؟

(این را می دانم که قهرمان من با قهرمان تو و قهرمان او می تواند بسیار متفاوت و حتی متضاد باشد.)

 

اولین نوشته ای که خواندم و این سوال به ذهنم رسید، از کتاب مرداب روح جیمز هولیس بود. او در این کتاب توضیح می دهد “یکی از دلایلی که ما به مکتشفان، محققان و پیشتازان در دنیای مادی و نیز کسانی که مرزهای ذهن یا تجلی های زیباشناسی را به عقب می رانند احترام می گذاریم، این است که آنها دارای کهن الگوی قهرمان هستند. این عقده ی انرژی در همه ی ما وجود دارد که به طور طبیعی به دنبال ایستادن در برابر نیروهای پس گرایانه ی ترس و خمودی می باشد و در خدمت رشد فردیت است. هنگامی که قهرمانی بیرونی چنین عملکردی را به نمایش می گذارد، انرژی شدیدی را در خود می یابیم تا محدوده های شناخته شده را کنار بزنیم.”

به برداشت من، قهرمانهایی که دوستشان داریم به اقیانوسهای آبی و سرزمینهای ناشناخته ای قدم گذاشته اند که ما جسارت ورود به آنها و مواجهه با شرایط ابهام زای آن را نداشته ایم. آنها برای ما انسانهای شجاع و متهوری هستند که جرات و عملگرایی آنها بر ترسها و تردیدهایشان چیرگی داشته و به دستاوردهایی که ما صرفا در ذهنمان تصور کرده ایم، رسیده اند. فکر می کنم برای همین است معمولا آدمهایی را که رویاهای ما را به واقعیت تبدیل کرده اند، دوست داریم. آنها سفر قهرمانی خود را با خوشی و پر از دستاورد به پایان رسانده اند. (البته ما بیشتر وقتها فقط پیروزی ها و دستاوردهایشان را می بینیم و نه باختها و رنجهایشان را.)

 

جولیا کامرون نیز در کتاب راه هنرمند در فصل “بازیابی حس امنیت” در مورد هنرمندان سایه وار توضیح می دهد آنها هنرمندانی هستند که قهرمانهایی را دوست دارند که حرفه، هنر و یا دستاورد مورد علاقه ی آنها را کسب کرده اند در حالی که این هنرمندان سایه وار به فعالیتی مشابه ولی ناراضی کننده ای مشغول هستند.

به عبارت دیگر این افراد حرفه هایی نزدیک به هنر دلخواهشان را انتخاب می کنند. نویسنده ای که می تواند داستان بنویسد اما به روزنامه نگاری و تبلیغات روی می آورد. شخصی که دوست دارد فیلم نامه بنویسد ولی فیلمهای کوتاه تبلیغاتی می سازد. فردی که صدای زیبایی دارد و دوست دارد گوینده شود اما مشاور تلفنی یک موسسه ی بازاریابی می شود.

 

” هراسناکتر از آنکه خودشان هنرمند شوند، اغلب اوقات این اشخاص که حتی آنقدر برای خویش ارزش قائل نیستند که دریابند رویاهای هنری را در سر می پرورانند، به هنرمندانی سایه وار تبدیل می شوند. هنرمندان سایه وار – غافل از هویت راستین خویش- اغلب اوقات سایه وار، هنرمندان مدعی را دنبال می کنند. ناتوان از این دریافت که شاید خودشان نیز از خلاقیتی که این چنین مورد تحسین آنهاست برخوردار باشند، غالبا با افرادی معاشرت می کنند که خودشان در خفا آرزومند آنند.”

 

دلیل دیگر اینکه گاهی ما قهرمانها را موجوداتی فرا انسانی و فاقد نیازهای اولیه انسانی و نامیرا تصور می کنیم. یادم هست در دوران دبیرستان وقتی در زنگ تفریح، یکی از دانش آموزان نمونه ی مدرسه داشت چیزی می خورد، یکی از هم مدرسه ای ها با تعجب از او پرسید تو هم غذا می خوری؟ انگار که او نیروی فوق بشری داشت و از منبع تغذیه ای متفاوت با سایر انسانها استفاده می کرد.

الان نیز گاهی در برخورد با قهرمانها هم همین فرض نادرست را داریم. آنها خوشبخت تر از ما و زیباتر از ما هستند و شادتر از ما زندگی می کنند. آنها در نبرد با دشمن، همیشه پیروزند، مثل ما شکست خورده و زخمی نیستند.

میثم مدنی در این پست در مورد معمولی بودن و مانند سایر انسانها بودنِ قهرمانها نوشته است. اینکه قهرمانها هم دستشویی می روند، اینکه همیشه آنها روی فرم نیستند.

ما بیشتر وقتها فقط نیمه ی روشن و تزیین شده ی قهرمانها را می بینیم.

 

با الهام از پست خواندنی و آموزنده ی علی اختری، ما شادمانی نهایی را در قهرمانانمان جستجو می کنیم. ما دردها، رنجها و مشکلات خود را می بینیم و حس می کنیم اما قهرمانان دوست داشتنی ما به طور معجزه آسایی مشکلات خود را حل می کنند.

 

اینجا یک سوال دیگر مطرح می شود، این که چرا ما هنرمند و قهرمان نمی شویم؟

جولیا کامرون توضیح می دهد آن رویاهایی که در کودکی درون ما بوده، مورد حمایت و تشویق والدینمان قرار نگرفته و سرکوب شده. به دلیل هراسهایی که از  تمسخر، شکست و نرسیدن به این رویاها در کودکی به ما القا شده، این آرزوها در نیمه ی تاریک وجودمان دفن می شوند و بیشتر وقتها در بزرگسالی جسارت نمود و ابراز آنها را نداریم.

کارل گوستاو یونگ می گوید: “از نظر روانشناسی هیچ چیز بیش از زندگی نزیسته ی والدین، بر محیط آنها و به ویژه بر فرزندانشان تاثیر نمی گذارد.”

فکر می کنم زمان و انرژی زیادی لازم است تا خود را از بند این توهم هایی که خانواده و نظام آموزشی در ما ایجاد کرده، رها کنیم.

 

و در آخر اینکه دنیای واقعی با دنیای قهرمانی می تواند بسیار متفاوت باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *