مزیت موهوم‌بودن

پیش‌نوشت: آخر داستانهای شاه لیر، سفر به انتهای شب و مادام بواری فاش می‌شود. اگر قصد خواندن آنها را دارید و نمی‌خواهید آخر داستان را بدانید، این نوشته را نخوانید.


داشتم دنبال کتابی در مورد نمایشنامه‌خوانی می‌گشتم که به این صفحه هدایت شدم.

این پاراگراف (قسمت اول، مورد ۶) که از کتاب شیوه فنی نمایشنامه‌خوانی دیوید بال با ترجمه محمود کریمی حکاک است، برایم جالب بود؛

ندانستن نعمت است.

غالبا اصل کلی تنش نمایش بر این استوار است که تماشاچی از همه چیز باخبر نباشد. هدف نمایش را با عیان‌کردن همه چیز پیش از وقت موعد آن به هدر ندهید. ندانستن تماشاچی خود نعمتی است.


وقتی فیلمی را داریم با هیجان و دقتِ تمام تماشا می‌کنیم، غرق در خواندن داستان و رمانی هستیم و خواهر برادر دوست همسر یا پدرومادر که آن فیلم را قبلا دیده‌اند آن کتاب را قبلا خوانده‌اند یا از ماجرایش باخبرند، شروع می‌کنند به بازگو کردن فیلم و فاش کردن داستان آن، کفری می‌شویم و او را به سکوت دعوت می‌کنیم که داستان را لو ندهد. می‌خواهیم خودمان آن فیلم را بکر و بدون هیچ مداخله‌ای ببینیم.

ما با این واکنش چالش و موهوم‌بودن فیلم را پذیرفته‌ایم. می‌خواهیم طعم ابهام و هیجان را با تمام وجودمان مزمزه کنیم، در آن غور شویم. نمی‌خواهیم کسی ما را از آخر داستان مطلع کند، می‌خواهیم ما بخشی از آن جریان موهوم باشیم. اصلا همین ندانستن است که ما را ترغیب می‌کند به تماشای ادامه فیلم، به خواندن ادامه کتاب.


به گمانم زندگی هم همین است، موهوم‌بودن زندگی نعمتی است.

بعضی وقتها فکرمی‌کنیم خوب می‌شد اگر آخر داستان زندگی‌مان را می‌دانستیم. قبول، می‌دانستیم اما مثل همین تماشای فیلم و کتاب ِ اسپویل شده، هیجان و آن طعم ناب را از دست می‌دادیم. می‌دانستیم در تاریخ فلان در رشته فلان در دانشگاه فلان قبول می‌شدیم، در تاریخ فلان عاشق می‌شدیم، در روز فلان همه زندگی‌مان را از دست می‌دادیم و دوباره پس از روزها و شبهای سخت زندگی تازه‌ای را شروع می‌کردیم و بعد از اندی سال در فلان شهر به فلان دلیل می‌مردیم.

به نظر اطلاعات ارزشمندی است اما زندگی‌مان باکرگی خود را از دست داده. حالا ما بدون آنکه زندگی را تجربه و لمس کرده‌باشیم، از فیلم و کتاب خود آگاهیم.

حالا ما بدون آنکه به آخر داستان تراژدی شاه لیر، سفر به انتهای شب سلین، مادام بواری گوستاو فلوبر برسیم، بدون آنکه با آنها همسفر شویم و حتی اگر بتوانیم به درونشان سفرکنیم، می‌دانیم شاه لیر و سه دخترش با هم در یک روز می‌میرند، می‌دانیم فردینان با وجود همه تقلاها و نومیدیهای زندگی‌ مصیبت‌بارش راهی برای ادامۀ زندگی‌اش می‌یابد. می‌دانیم اِمای داستان مادام بواری آخر داستان به زندگی‌اش پایان می‌دهد. اما دانستن کجا و ندانستن آخر قصه کجا؟!

حیف نیست همۀ اینها را از ابتدا بدانیم و غرقگی در کتاب و فیلم را، حضور را تجربه نکنیم؟!

ظلم بزرگی است به شاه لیر، به فردینان، به اِما، به خودمان که بدون اینکه درست در جریان زندگی آنها، در جریان زندگی خودمان باشیم و خود را بشناسیم و سفرکنیم در خودمان، از پیش بدانیم آنچه را که برایمان قرار است اتفاق بیفتد.

این روزها به معنای زندگی‌ام فکرکرده‌ام، به موهوم‌بودن آن، به آخر قصه که نمی‌دانم یک جور خوب تمام می‌شود یا نه. اما فهمیدم همین ابهام همین ندانستن نعمت است، هدف را قبل از موعد هدرندادن است. اصلا تجربۀ انسان‌بودن است. به قول لوری مور، نویسندۀ آمریکایی؛ اگر داستان را از قبل بدانی به یک ماشین تبدیل می‌شوی. آنچه باعث می‌شود انسانها انسان باشند، دقیقا همین است که از آینده خبر ندارند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *