مادام بواری

پیش‌نوشت: این نوشته در مورد کتاب خواندنی “مادام بواریگوستاو فلوبر و فیلمی بر اساس همین کتاب است، در اینجا بخشی از داستان کتاب و فیلم فاش می‌شود.

سال 88 بود به گمانم، تب دیدن و تعریف و تحسین فیلم درباره الی داغ بود. آن موقع دانشجو بودم و سحر، دوست و همکلاسیم سی‌دی‌های این فیلم را قرض گرفته‌بود و دراتاق خوابگاه با شوروشوق نشستیم به تماشای فیلم.

بعد از حدود یک ساعت از شروع فیلم، اسامی بازیگران و عوامل فیلم پخش شد، اول فکرکردیم به خاطر متفاوت بودن و متمایز بودن فیلم است که در اوج داستان و غرق شدن دختری به نام “الی” تیراژ پخش می‌شود اما چند لحظه بعد متوجه شدیم که واقعا فیلم تمام شده و ما اشتباهی به جای سی‌دی اول، سی‌دی دوم را در سی‌دی رام لپ‌تاپ قرارداده‌بودیم.

مبهوت مانده بودیم و خود را سرزنش می‌کردیم که چرا این اشتباه مضحک را انجام دادیم. این بار نه با شور و شوق، که با دلسردی و تاثر برای اِلی و دوستانش، سی‌دی اول را دیدیم. حالا نه خنده ها و دلبری‌های گلشیفته برای ما جذاب بود و نه پانتومیم اجرا کردنهای دسته‌جمعی‌شان و نه دیالوگ معروف “یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بی پایانست”.

ما تلخی پایان ماجرا را می‌دانستیم، ما آنچه را که نباید می‌دیدیم، دیده‌بودیم و آنچه را که باید، ندیده‌بودیم.

بعد از این اتفاق، هروقت کسی درمورد این فیلم ازم می‌پرسید، می‌گفتم فیلم زیبا و عجیبی بود اما در دلم نظری درموردش نداشتم و حتی به نظرم معمولی می‌آمد.

دیدن فیلم مادام بواری ساخته سال 2014 مرا یاد این اتفاق انداخت، این بار اما این اشتباه را نکردم، اول کتاب را خواندم و سه روز بعد فیلم را دیدم. (نخواستم طعم لذت‌بخش کتاب به این زودی با دیدن فیلم کم شود.)

ما در همان سکانسهای اول فیلم، زنی را می‌بینیم که شیشه‌ای شبیه شیشۀ دارو در دست دارد و به زمین می‌افتد.

اما ما این صحنه را با جزییات دقیقی که انگار خودمان در دل این حادثۀ تلخ هستیم و در پایان کتاب، بعد از چهارصد صفحه توصیف شگفت‌انگیز و دلبرانه و دلهره‌آور احساسها و اتفاقهای مختلف می‌خوانیم و شوکه می‌شویم.

ببیننده‌ای که گذشتۀ اِما را نمی‌داند، از او چه می‌داند؟ تقریبا هیچ و وقتی که هم تمام فیلم را دید، او را زنی سطحی، هوسران و مصرف‌گرا می‌داند.

دیدن اِما بدون خواندن کتابش مثل دیدن پایان فیلمِ درباره اِلی و گفتگوی غرق شدن اِلی است، بدون اینکه او و دوستانش را بشناسیم، بدون اینکه بدانیم ما هم می‌توانیم شبیه اِما باشیم و ترس و عشق و اشتباه او را تجربه کنیم.

اِمای فیلم چندان شباهتی با اِمای کتاب ندارد، اِمای کتاب را به خوبی می‌شناسیم و حتی با وجود خطاکار بودنش با او همدردی می‌کنیم، چون می‌دانیم تراژدی زندگیش را و با او در قلب و مغزش همراه بوده‌ایم.

به گمانم ما در برخورد با بعضی آدمها، آنها را مانند اِمای فیلم، از وسط زندگیشان می‌بینیم و درمورد او بر اساس آنچه دیده‌ایم فکرمی‌کنیم و به اشتباه قضاوت می‌کنیم. ما داستان زندگیش و حتی شاید تراژدی زندگیش را نمی‌دانیم و تنها از برشی از آن باخبریم و ذهن ساده‌پرداز ما، آن را به همۀ زندگیش تعمیم می‌دهد و او را انسانی متفاوت با آنچه واقعا هست برای ما به تصویر می‌کشد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *