غم دوست داشتنی

بعضی وقتها هست آدم حالش خوب است، احساس خوشایندی دارد و زیر لب شعری می خواند حتی اما بعد یکهو، بی هوا، بی دلیل آن حس شادی بخش رنگ می بازد. مات می مانی با آن حس گس ناگهانی هبوط کرده از ناکجا آباد.

دنبال دلیل می گردی که تا همین چندثانیه پیش که حالت خوب بود چه شد، چه اتفاقی افتاد، چه پیامی به مغز رسید که ناگهان خالی شدیم از آن حس تازگی؟ ما که از دو جهان فارغ بودیم و سرخوشانه داشتیم برای خودمان شعر می خواندیم.

 

اسم این حس ناگهانی غم است. این موجودی که یکهو سرزده روی قلب ما می نشیند و ما هی اصرار داریم انکارش کنیم و دوباره بشویم همان آدم چند ثانیه قبل که شعر می خواند.

اما غم مصرانه نشسته و ما را تماشا می کند و منتظر توجه ماست. انکارش حال خوش ما را برنمی گرداند. بهتر اینست که این مهمان ناخوانده را بپذیریم. قبول کنیم حضورش را و بشنویم حرفهایش را.

 

من امتحان کردم، کتمان کردنش او را محو نمی کرد. نشستم و با او حرف زدم. مثل دو دوست و عجیب اینکه گفتگوی ما نتیجه داد و پذیرفتم او را و آن حس خوشایند با کیفیتی متفاوت بازگشت.

به گمانم غم را هم می شود دوست داشت. می شود غم هم دوست داشتنی باشد.

 

* این متن را با برداشت و با آموختن از نوشته ی  “در ستایش غم” از کتاب خواندنی دالِ دوست داشتن حسین وحدانی نوشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *