عقده مادر

پیش‌نوشت یک: بعضی کتابها هستند که ما را با دنیای بیرون آشنا می‌کنند؛ شگفتیهایی که وجود داشته و ما از آنها بی‌خبر بوده‌ایم مانند رمانها و سفرنامه‌ها و بعضی دیگر ما را به دنیای درون می‌برند، مثل کتابهای روانشناسی و برای من مانند کتاب “عقده‌ مادر و روابط زن و مرد” رابرت جانسون که خواندنش هم لذت‌بخش بود و هم دردآور.

حدود شش ماه پیش کتاب را خوانده بودم و تصمیم داشتم دوباره بخوانمش. تمرین شاهین کلانتری درمورد دوباره‌خوانی یک کتاب در گروه تلگرام باشگاه تولیدکنندگان محتوا باعث شد این تصمیمم را بعد از چند ماه عملی کنم.

 

پیش‌نوشت دو: به گمانم دوباره خواندن یک کتاب، آن وقفه‌ای را برایمان به تصویر می‌کشد که بین کتابخوانی اول و دوم زندگی کرده و گذرانده‌ایم، ما را بر شرایط اکنونمان آگاه می‌کند، به ما نشان می‌دهد که در این وقفه چه کرده‌ایم، رشد کرده‌ایم یا متوقف شده‌ایم، شش ماه قبل -زمانی که کتاب را برای بار اول می‌خواندیم- کجا بودیم و اکنون کجا هستیم.

شاید شبیه کوهپیمایی و تجربه‌ی دوباره‌ی همان مسیر با یک وقفه‌ی زمانی باشد. آیا کوهپیمایی‌های دیگری انجام داده‌ایم یا مانند دفعه‌ی قبل، بدنمان اسید‌لاکتیک ترشح می‌کند و احساس درد و اسپاسم داریم؟

 

در کتاب عقده مادر و روابط زن و مرد، رابرت جانسون و تورج‌رضا بنی‌صدر -مترجم- درمورد افسانه ها، آرکتایپها، پندارآفرینیها، استعاره‌ها و جنبه‌های زنانه در مرد [و جنبه‎‌های مردانه در زن] توضیح می‌دهند که با کمک آنها می‌توان لایه‌های زیرین روان خود را ببینیم و به وجود آنها پی ببریم، می‌توان برای نقصهای رفتاری و کلامی راه حلی پیدا کنیم و روابط زندگی‌مان را بهبود ببخشیم؛ جنبه‌هایی مانند عقده مادر، کهن الگوی مادر، آنیما و آنیموس.

 

با خواندن این کتاب این مسئله را دانستم که وقتی می‌خواهیم به درون بخزیم و از مسائل فرار کنیم، به دلیل عقده‌ی مادر است؛ 

“عقده مادر در مرد [و زن] یعنی آرزوی او برای بازگشت دوباره و قهقرایی به دوران کودکی و مورد مراقبت قرارگرفتن. یعنی به رختخواب خزیدن و پتو را روی سر کشیدن به منظور طفره رفتن از بعضی از مسئولیتهایی که با آن روبروست.”

و تورج‌رضا بنی‌صدر‌ در ادامه‌ی همین تعریف و در توضیح عقده‌ی مادر می‌نویسد:

شاید بسیاری از ما در مواقعی که ما در برابر مشکلات زندگی احساس ضعف می‌کنیم، به همین روش متوسل شده باشیم؛ انگار که شخص از ترس رویارویی با مخاطرات (هیولاها و شیاطین) به رحم مادر پناه می‌برد. در رحم مادر، جنین هیچگونه مسئولیتی ندارد. روبه‌رو شدن با مخاطرات بیرون و جنگ با اژدها، مسئولیت شخص دیگری است؛ وظیفه‌ی مادر است. کار جنین، صرفا مورد مراقبت و مورد تغذیه قرارگرفتن است و بس.

 

شاید این عقده‌ی مادر می تواند همان حس بی‎ارزشی‌ای نیز باشد که بیشتر ما آن را تجربه کرده‌ایم، همان حسی که می‌گوید که تو هیچ چیزی نمی‌شوی، همان چیزی که احساس حقارت و پوچی در ما ایجاد می‌کند و این میل را در ما بیدار که دوباره به بهشت بی‌خبری‌مان، رحم مادر، بازگردیم؛ آنجا که هیچ مسئولیتی نداشتیم و غذا و رفاهمان را مادر تأمین می‌کرد.

 

وقتی آن عقده‌ی مادر به سطح می‌آید و فعال می‌شود مسئولیتهای انجام نداده‌مان، انتخابها و تصمیم‌گیریهایی را که باید خودمان برعهده می گرفتیم و نگرفتیم و در پی اینها، خشم خود را از این مسائل به دنیای بیرون و شخص بیرونی نسبت می‌دهیم و او را مقصر می‌دانیم.

مرد یا زن به جای اینکه با عقده مادر خود بجنگد و این گرایش به تسلیم شدن و رها کردن را از بین ببرد، آن را روی مادر، همسر یا شریک عاطفی‌اش فرافکنی می‌کند و او را مقصر شکستها و ناآرامیهای خود می‌داند. 

 

من فکرمی‌کنم ما گرایش ذاتی داریم به این موضوع که بخزیم در خودمان، چنبره بزنیم. این کار فقط به شکل هیچ کاری نکردن و mood پایین و دلسردی خود را بروز نمی‌دهد، انجام کارهای غیرضروری هم می‌تواند راهی برای فرار از این حالت باشد. شاید کتاب خواندن صِرف و تامل نکردن در آن هم، راهی است برای فکر نکردن، برای نپرداختن به آنچه باید انجام دهیم، برای دوباره خوابیدن و پناه بردن به یک لاک امن.

کتاب پشت کتاب برای این که فکر نکنیم به کجا می‌خواهیم برویم، کارهای نیمه تمام و در اولویتمان چیست، کجا باید عملگرا باشیم و الان با خواندن کتاب می‌خواهیم سرپوشی بگذاریم بر آنها.

 

شاید زمانهایی باشد برای ما (من) که وقت خواندن کتاب، وقت دیدن فیلم، وقت کلاس آموزشی، وقت رفتن به دنیای بیرون نیست و با این کارها به جای رودررو شدن با عقده‌ی مادر و رفتن به دنیای درون، او را سرکوب می‌کنیم و بخشی در روان ما که انکار و سرکوب شود، در شرایط مناسب سربلند می‌کند و سهم خود را از زندگی ما می‌طلبد.”

 

 ارنست همینگوی جمله‌ی متاثرکننده ای دارد؛ “دوست دارم بخوابم، وقتی بیدارم زندگی‌ام می‌خواهد از هم بپاشد.” جمله ای که شاید در زندگی‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم و به غلبه ی عقده مادر بر ما اشاره دارد، وقتهایی که انگار اختیار زندگی‌مان را از دست داده‌ایم.

 

به گمانم عقده‌ی مادر شبیه یک توده است در روان آدمی. قبل از رشد و درگیری قسمتهای دیگر باید جلوی گسترش و انتشار آن را گرفت که هرچه بیشتر زمان بگذرد کار سخت‌تر می‌شود.

 

و شاید برای همین است که می‌گویند در زندگی‌تان هدف داشته‌باشید و به آن معنا دهید. اینکه برای چه زنده اید و برای معنادادن به زندگی‌تان کاری کنید وگرنه دوباره عقده مادر فعال می‌شود و می‌چپیم در پتو و می‌خوابیم و یا خود را به کارهای غیر مشغول می‌کنیم.

 

پی‌نوشت یک: چه‌قدر برایم حس خوشایند و لذت‌بخشی بود که آقای بنی‌صدر توضیحها و تحلیلهای ارزشمند و خواندنی‌شان را در ادامه‌ی حرفهای آقای رابرت جانسون و نه در پاورقی و با فونت ریز (که به نظرم تمرکز خواننده را به هم می‌زند) آورده بود. از همینجا از ایشان و نشر لیوسا و چاپ سپیدار تشکر می‌کنم.

پی‌نوشت دو: چه قدر سخت است که هنگام خواندن کتاب، ذهن را از شنیده ها و خوانده‌های قبلی متضاد خالی کنیم و بدون به‌خاطرآوردنشان کتاب بخوانیم.

2 دیدگاه برای “عقده مادر

  1. دوست نازنین شکستن کاسه کندله های ناکامی سر دیگران

    انداختن تقصیر به گردن دیگران و علت شکست خوردن های خود رابه دلیل بیرونی ربط دادن را در جوان ها می بینم ولی نمی دانستم چطور توضیحش بدهم خیلی کتاب قشنگی بود ممنون

    1. سلام رامینا جان
      خیلی خوشحالم که این پست تونسته یکی از سوالهاتون رو جواب بده.
      من فکرمیکنم اگر کسی جنبه های درونی خودش رو بهتر بشناسه، با دنیا و آدمهای بیرونی بسیار بهتر میتونه ارتباط برقرار کنه.
      ممنونم برام کامنت گذاشتین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *