شب تاریک

یازده شهریور، ساعت ده و نیم شب

وارد محوطه پانسیون شدم. هوا تاریک بود و جرات نکردم به سمت تاریک محوطه بروم. همان جایی قدم زدم که چراغ روشن بود.


دوازده شهریور

ندا در حیاط نشسته بود و با خودش خلوت کرده بود. به او گفتم می‌خواهم آن قسمت محوطه بروم ولی تاریک است و می‌ترسم. لبخند زد و گفت نترس چیزی نیست و همین مرا برد به شب تاریک.

به گمانم آدم گاهی لازم است ترسهایش را، تردیدهایش را با آدم اهل درمیان بگذارد که او با کلامش شک و ترس آدمی را کم کند و به او جرات دهد که حرکت کند و به تاریکی قدم بگذارد.

و چه شب پرستاره‌ای! تا جایی که یادم می آید تا به حال شب ِ به این پرستارگی ندیده بودم. سرم را که می‌چرخاندم آسمان و ستاره‌ها شگفت‌انگیز بودند.

من این ستاره‌ها را شب قبل ندیدم، بودند ولی ندیدم. فکرمی‌کنم گاهی ماندن در شب تاریک زیباییها را بیشتر برایت عیان می‌کند. بمانی زیباییهایی بیشتری در انتظارت است به شرطی که از این ترس ِ تاریکی عبور کنی.


بیست و سه شهریور


شب تاریک نزدیک است. وقتی در لحظات نزدیک به تاریکی قرارداریم و با وجود اضطراب بر آن غلبه کردیم و چشمانمان به تاریکی عادت کرد، آن وقت است که ستاره‌ها را می‌بینیم. بیشتر که بمانیم، بیشتر که در تاریکی بمانیم شب پرستاره‌تری را می‌بینیم. اما اگر به ذهنمان گوش دادیم و ترسیدیم و دیدی گفتمهای ِ ذهنمان را باور کردیم، آن ترس نه تنها از بین نمی‌رود که قوی‌تر هم خواهدشد و بار بعد جرات و جسارت بیشتری لازم داریم تا وارد شب تاریک شویم تا دستگیره‌های درهای امتحان نشده را باز کنیم.



پائولو کوئیلو در کتاب “بریدا” از شب تاریک می‌نویسد؛

“بریدا توانست در تاریکی هیکل جادوگر را ببیند که به درون جنگل رفت و در میان درختان سمت چپش ناپدید شد. از تنها ماندن در آنجا می‌ترسید و سعی داشت آرمیده بماند. نخستین درس او بود، نباید حالتی عصبی نشان می‌داد.

[…] سرانجام فریاد زد:«کجایی؟» دیگر نمی‌خواست کسی را تحت تاثیر بگذارد. فقط می‌خواست از آنجا بگریزد. هیچ کس پاسخ نداد.

«می‌خواهم از اینجا بروم! کمک!»

اما فقط جنگل بود و صداهای غریبش. بریدا احساس می‌کرد رو به موت است، گمان می‌کرد هر لحظه ازهوش می‌رود. از هوش رفتن بدتر بود. هرچه می‌شد باید اختیار خود را حفظ می‌کرد.

[…] آن حضور پشتیبان آنجا بود. چون به او اعتقاد داشت. بریدا پس از تحمل ساعتها تنش، خود را خسته می‌دید اما باز احساس آرمیدگی می‌کرد و هر دم بیشتر احساس می‌کرد حمایت می‌شود.

ایمان داشت و ایمان نمی‌گذاشت جنگل دوباره پر از عقرب و مار بشود. ایمان فرشتۀ نگهبانش را بیدار نگه می‌داشت.

[بریدا] خطاب به جنگل که اکنون خاموش بود گفت:«دربارۀ شب تاریک آموختم. فهمیدم که جستجوی خدا یک شب تاریک است که ایمان یک شب تاریک است […] هر روز انسان یک شب تاریک است. هیچ کس نمی‌داند دقیقۀ بعد چه رخ می‌دهد و با این وجود همه رو به جلو پیش می‌روند چون اعتماد می‌کنند چون ایمان دارند.»”



در سورۀ فلق می‌خوانیم که “پناه می‌برم به خدا از شر شب تار هنگامی که درآید.”

به گمانم شب تار، شب تاریک می‌تواند همان عقده‌ها و سایه‌ها و ترسهای ما نیز باشد هنگامی که ما را احاطه می‌کنند و فکرهای سیاه بی‌اراده بر ما هجوم می‌آورند. سیاهی و سایه‌ها را می‌بینیم اما در ظاهر کاری از دست ما بر نمی‌آید.

از بریدا کاری ساخته نبود جز پناه بردن، جز اینکه در میانۀ این شب قراربگیرد و بپذیرد آن را و حضور نیرویی برتر را احساس کند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *