سفر با دستهای خالی

پایان شیفت کاریم، تقریبا یک دفعه تصمیم گرفتم بروم کتابخانه. نه برای آنکه کتاب امانت بگیرم، که کتابهای نخوانده ی زیادی دارم و اتفاقا با خودم گفتم کتابی با خودم همراه نیاورم. نمی دانم، یکهو دلم خواست بروم آنجا.

شاید تاثیر این جمله بود که چند روز پیش، در کانال تلگرام “لاکولور روژ” به نقل از کریستین کاسترو خوانده بودم؛ “ما هیچگاه کتابفروشی یا کتابخانه را دست خالی ترک نمی کنیم، حتی اگر دستانمان خالی باشند”. شاید می خواستم این جمله را امتحان کنم.

 

در بین مسیر رفتن به آنجا یادم آمد تیتر نویسی ام ضعیف است و فکر کردم چه خوب است عنوان کتابها را بخوانم و من هم بتوانم تیتر مناسب بنویسم.

شروع کردم به خواندن کتابها و نوشتن نامهایی که برایم جذاب تر بودند؛ “دیلماج، مثل مادربزرگ مثل شهر، تبخیر در سال جذام، به وقت بهشت،  کرمی که هیولا شد، اقبال اسکندری، داستان دگردیسی نیما یوشیج، دستور زبان عشق، گنجشک اشتیاق کمی نیست، نوشتن همین و تمام، غیر منتظره”

 

نشد کتاب بر ندارم؛

فاطمه یکی از دوستانم که بعدها این بیت حافظ که “دولت آن است که بی خون دل آید به کنار  ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست” تکیه کلامش شده بود و اتفاقا سعی و عملش بسیار بود، می گفت برای اینکه روحت لطیف شود، شعر بخوان. کتاب شعر دستور زبان عشق قیصر امین پور را که برداشتم، یاد این حرف او افتادم. نمی توانستم از خیر لطیف کردن روحم بگذرم و شعر نخوانم.

و کتاب غیر منتظره ی کریستین بوبن که اتفاقی آن را برداشتم. همانطور که مترجمش بر حسب اتفاق آن را خریده بود و بعدها بازهم اتفاقی آن را ترجمه کرده بود.

 

به گمانم من کتابخانه را دست خالی ترک نکردم. علاوه بر کتابها، این پست و حسی خوشایند، ارمغان این سفر کوتاه بود.

 

پی نوشت: پست توهم یادگیری بیش از اندازه ی شاهین کلانتری را بعد از نوشتن این متن خواندم. فکر می کنم یکی از درسهای این سفر این بود که در مورد کمتر کتاب خواندن اشتباه فکر می کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *