رنج بی‌حسی

۱

تلویزیون را روشن می‌کنم؛ عزاداری، تبلیغ، گفتگوهای از سر ابتذال، باز پخش فوتبال، تبلیغ، معرفی برنامه‌ها، تبلیغ.

دوست ندارم اول صبح کامم را آدم بزرگها با حرفهایشان تلخ کنند. دوست داشتم کودک شوم، برگشتم به شبکه کودک.

کارتونی را نشان می‌داد؛ بچه کوالایی بود که غذاهایی را که مادرش پخته بود، نمی‌خورد. با دوستانش بیرون رفت و وقتی که برگشت از دل‌درد گریه می‌کرد. دوستانش به مادربزرگ بچه کوالا گفتند شیر فاسد خورده و مزه‌ها برایش قابل تشخیص نیست.

مادربزرگ به او چیزی خوراند و بچه کوالا گفت: “به‌به، چه تلخه.” یکی از دوستانش با تعجب گفت: “به‌به تلخه؟!”

مادربزرگ گفت که او مزه غذاها را، چشایی‌اش را از دست داده و این داروی تلخ باعث شد حسش برگردد.


۲

چرا بعضی وقتها بی احساس می‌شوم و نمی‌توانم بعضی موضوعها را آن‌گونه که انتظار دارم درک کنم؟ دلم می‌خواهد درک کنم ولی چیزی حس نمی‌کنم. این یکی از سوالهایی بوده که از خودم می‌پرسیده‌ام و جوابش را نمی‌توانستم پیدا کنم تا اینکه همین کارتون بهم جواب داد.

ما (من) مانند این بچه کوالا غذای بیگانه، غذای فاسد به خورد ذهنمان داده‌ایم. این غذاها هم می‌تواند تولید ذهن خودمان باشد و هم واردشده از اجتماع و شرایط بیرونی و ذهن دیگران.

حالا ما این غذاهای فاسد را مصرف کرده‌ایم و نسبت به اتفاقها و آدمها حسی نداریم. انگار که ذهنمان هم فاسد شده. تعجب می‌کنیم از این همه بی حسی.

چاره‌اش چشیدن ِ تلخی است، سیلی خوردن از زندگی است، روی دادن اتفاق تلخی است که قرار است ما را به هوش بیاورد. (آدم بی‌هوش احساسی ندارد.)

مربی‌ای دارم که با خنده و شوخی تعریف می‌کرد در جریان ورشکستگی‌اش همه دارایی مالی و عاطفی‌اش را از دست داده. و من با تعجب فکرمی‌کردم که اتفاق به این تلخی و خندیدن به آن؟! در تضاد بودند برایم.

حالا می‌فهمم او داروی تلخ را خورده به ازای بازگشت احساسش، به ازای به‌هوش آمدن. و چه اتفاقی بهتر از این؟! این تلخی شِفا بوده برای او.

و به این فکرمی‌کنم که آدمی اگر علاوه بر حس چشایی‌اش، بینایی و شنوایی و بویایی و لامسه‌اش را از دست دهد، هیچ چیز و هیچ کس را نخواهد فهمید. بر قلبش مُهر زده شده. بعضی وقتها فکرمی‌کنم اینگونه شده‌ام.


۳

استاد رشید کاکاوند در برنامه کتاب‌باز درمورد شعرهای حافظ توضیح می‌دادند که شعرهایش آینه است و ما خودمان را، احساسمان را در آن می‌بینیم. وقتی بیت شعری می‌خوانیم و بر ما می‌تابد و به ما شور می‌دهد، انعکاس احوال و احساس ماست در آن بیت و چه بسا آن هنگام که بیتی زیبا می‌خوانیم و احساسمان زنده نمی‌شود، این آینۀ شعر دارد بی‌حسی و کدورت ما را بازتاب و بروز می‌دهد.

ما اینجا شفافیت و احساس خود را از دست داده‌ایم و لایه‌لایه غذای فاسد روی هم انباشته کرده‌ایم و ضخیم شده‌ایم و نور شعر از جسم ضخیم عبور نمی‌کند.

نیاز داریم به داروی تلخی که این ضخامت، این غذای فاسد را بشوید و در خود حل کند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *