رسیدن‌های به موقع

آیا تجربه کرده‌اید برای رسیدن به یک مقصد، منتظر تکمیل شدن ظرفیت تاکسی و نفر چهارم باشید؟

سه مسافرید و به یک نفر دیگر نیاز است تا ماشین حرکت کند.

در گرمای نفسگیر ظهر، پنج دقیقه است منتظرید و آن نفر چهارم هنوز نیامده. آن پنج دقیقه خیلی بیشتر از این زمان بر شما گذشته است.

و بعد ناگهان یک نفر در ماشین را باز می‌کند، کنار شما می‌نشیند و راننده به ثانیه ای حرکت می‌کند.

و فکر می‌کنید که آن آدمِ نفر چهارم چه موجود خوشبختی می‌تواند باشد، چه به موقع رسیده و از خود می‌پرسید که آیا کارهای دیگرش هم روی همین ریتم خوش‌یمنی است؟

و باز فکر می‌کنید به این انسان خوشبخت ِ به موقع که لابد در زندگی اش همینطور دومینو ‌‌وار لحظه های کوتاه خوشبختی می‌چیند.

 

من امروز همان آدم به موقعِ نفر چهارم بودم و به خوشبختی و به هنگام رسیدنم فکر کردم و اینکه چه قدر خودم به آن موجود تصور شده در ذهنم نزدیک بودم.

به شادکامی همان فردِ در خیالم نبودم که می‌دانم مغز در قضاوت بین خود و دیگران خطا می‌کند و باختهای خود را با بردهای دیگران مقایسه، اما اهمیت دادن به همین اتفاق کوچک لحظه‌ی خوشی برایم ساخت.

 

پی نوشت: راوی کتابهای غیرمنتظره‌ی کریستین بوبن و آئورای کارلوس فوئنتس (را که این روزها می خوانم) دوم شخص هستند و خواندنشان برایم عجیب و تازه است. خواستم شیوه ی روایتگری این روزمرگی تمرینی باشد در این سبک نوشتن و هم چنین تمرینی برای این پست شاهین کلانتری در مورد تنوع در نوشتن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *