در مورد صفحات صبحگاهی- دو

این پست تجربه ایست از شصت روز نوشتنِ صفحه های صبحگاهی به صورت تقریبا پیوسته. (یک روز را از دست دادم.) می دانم مدت زمان کمی است برای نوشتن نظرم اما می خواستم هم برای خودم اینجا ثبتش کنم و هم امیدوار باشم بتوانم درمورد سوالهای احتمالی دیگران که برای خودم هم درمورد این صفحه ها مطرح شده بود، کمک کنم.

 

قبلا در این پست در مورد صفحه های صبحگاهی نوشته ام اما آن را بعد از وقفه ای، جدی تر شروع کردم و ادامه دادم. جولیا کامرون فرض را بر سه صفحه نوشتن گذاشته اما همانطور که شاهین کلانتری در صحبتهایش در گردهمایی متمم در مرداد ۹۶ به آن اشاره کرد، اندازه ی صفحه های هرکسی می تواند متفاوت باشد.

(شاهین عزیز دو پست ارزشمند تمام صفحات صبحگاهی من و  تنها راه نویسنده شدن درمورد همین موضوع نوشته.)

 

یادم می آید دوست عزیزی در کامنتی در زیر پست شاهین کلانتری در مورد همین موضوع نوشته بود که سه صفحه برایش زیاد بوده و بعد از چند روز، رغبتش را برای نوشتن صفحات صبحگاهی از دست داده است. از آنجایی که من هم قبلا همین تجربه را داشته ام و نیز چندان برایم خوشایند نیست که به اجبار در یک چهارچوب قرار بگیرم، تصمیم گرفتم روش مناسب خودم را پیدا کنم و اندازه ی صفحه ی خودم را داشته باشم. من ابتدا در نصف صفحه ی A4 که حکم سه صفحه برایم داشت می نوشتم و از روز سیزدهم به بعد در تمام صفحه نوشتم و باز هم آن را برای خودم سه صفحه در نظر گرفته بودم. آن چیزی که برایم مهم بود این بود که احساس ناخوشایند و تحمیل شده ای نسبت به این نوع نوشتن نداشته باشم یا کمتر داشته باشم.

 

من فکر می کنم نوشته ها هم استقلال و مکان مخصوص به خود را می خواهند. در دفتر یادداشتهای روزانه نمی شود صفحات صبحگاهی را نوشت. یکپارچگی و پیوستگی ای وجود ندارد و انگار رغبتمان به ادامه دادن کمتر می شود. شاید بهتر باشد هر روز کاغذی مستقل داشته باشد. برای من وقتی روزانه، کاغذی به این برگه های صبحگاهیم اضافه می شد، احساس خوشایندی نسبت به آنها پیدا می کردم.

 

زباله های ذهنی زیادی در این کاغذها نوشته ام. به معنای واقعی زباله. و زباله باید بیرون ریخته شود. برای همین جولیا کامرون به آن برون ریزی ذهنی می گوید. و فکر می کنم چه اتفاقها و گفتگوهای درونی ناخوشایندی روی می داد اگر همه ی این زباله ها در ذهنم باقی می ماند. (بعد از دوماه که آنها را خواندم حس خوبی به این نوشته ها نداشتم ولی خوشحالم که درموردشان نوشته ام.)

 

فکر می کنم دست خط آدم در آن وقت صبح، تابع حالات و احساسات روانی اوست. وقتی شور وشوق داشتم، درشت و زیبا می نوشتم و دست خطم برایم دوست داشتنی بود. اما وقتهایی بوده که از سر اجبار نوشته ام و اثری که بر روی کاغذ گذاشته ام، کمرنگ و بد خط بوده.

 

زیاد نوشته ام خوابم می آید. خیلی زیاد. اما صبحهایی بوده که از شدت هیجان انجام یک کار، زود بیدار شده ام و پیگیرش شده ام. فهمیدم یک دلیلی، یک فعالیتی به شدت قوی باید باشد تا ما را از شیب زندگی خارج کند و واقعا خوشا به حال آن انسانی که این دلیل را پیوسته برای زندگیش پیدا کرده.

 

خودسانسوری هایم به شدت کم شده. فکر می کنم اینجا آدم خودش را می شناسد و بهتر مسائلش را با خودش حل می کند.

 

خوابهایم را نوشتم. به تعبیر فروید خوابها و لغزشهای زبانی (اشتباههای لُپی) خبر از ناخود آگاه فرد می دهند. برخی از خوابهایم برگرفته از فعالیتها و تصورات روزانه و درگیری های ذهنی ام بوده و بعضی درمورد مسائل حل نشده ای که به صورت خودآگاه و ناخودآگاه به آنها فکر کرده ام. و فکر می کنم چقدر خوب است که انسان با دیدن خواب و رویا می تواند به بخشی از قسمت تاریک وجودش دسترسی پیدا کند و از ناخودآگاهش، هرچند کم، آگاه شود و به جواب بعضی از سوالهایش برسد.

 

در بیماری های خودایمنی مانند ام اس و بیماری لوپوس، بدن شخص سلول های خودی را بیگانه می پندارد و به آنها حمله می کند. بدن، دشمن خودش می شود. فکر می کنم ذهن منفی باف هم همینطور است. یک صدای سرزنش کننده ی درونی، دشمن ذهن می شود و همان اول صبح شروع به حمله می کند. برای رو به رو شدن و آشتی با این دشمن باید او را بنویسیم.

 

راس هریس در کتاب سیلی واقعیت به او، صدای ارباب می گوید و درموردش توضیح می دهد: “اگر در شگفت هستید که چرا این میل در ذهن انسان وجود دارد، آن را از نظر تکاملی بررسی کنید. هدف انسانهای اولیه تولید مثل و داشتن فرزندان بیشتر بوده است. […] بنابراین اگر یک مرد یا زن غارنشین با خود اینطور فکر کند که همه چیز عالی و خوب است، متوجه مشکلی نشود و هیچ مشکلی را پیش بینی نکند، به اندازه ی کافی زنده نخواهد ماند تا صاحب فرزندانی شود. او را حیوانات خطرناک، آب و هوای نامناسب یا حمله ی قبایل دیگر از پا در خواهد آورد.”

“بنابراین درنتیجه ی سالها تکامل، ذهن انسان ماشین حل مساله ی فوق العاده ای است و به هرکجا می نگرد متوجه مشکلاتی در آن می شود: مسائلی که به اندازه ی کافی خوب نیستند.”  و بعد توضیح می دهد این صدا را بشنوید و انکارش نکنید.

 

جولیا کامرون عزیز هم در کتاب راه هنرمند می گوید این صدای سرزنش کننده و ترسهایتان را سرکوب نکنید. به حرفهایش گوش دهید. آنها را روی کاغذ بیاورید و ببینید چه می گویند.

 

کارتون باب اسفنجی و پاتریک دیده ام. (قبلا علاقه ای به دیدن کارتون نداشتم یا بهتر است بگویم آن را سرکوب می کردم) در دنیای کارتونها هرچیزی می تواند اتفاق بیفتد و احتمال وقوع اتفاقهای دور از ذهن بسیار وجود دارد. اصلا انگار عادی هستند. فکر می کنم دنیای آنها چه قدر می تواند زیبا باشد.

 

اکنون که بعد از دو ماه به آن صفحه ها برگشته ام می بینم در انجام بعضی کارها، در گفتن بعضی حرفها، آدم به موقعی نبوده ام. گاهی برای یک کار، یک حرف دیر می شود. فهمیدم کارهای خوب زیادی انجام داده ام و یادم رفته. فهمیدم که ذهن، بیشتر اتفاقهای ناخوشایند را به خاطر می سپارد و به سمت آنها سوگیری دارد تا اتفاقهای خوشایند.

فهمیدم ما با کارها و رفتار و گفتار خود، برزخ و بهشت و جهنم را در وجود خود می سازیم.

 

تجربه ی ارزشمندی بود برایم.

 

پی نوشت بعد: در مورد ذهن منفی باف و دشمن ذهن جمله ای در متمم می خواندم که گفته بود؛ جنگیدن با دشمنی که پایگاهش را در مغز تو بنا نهاده، کار آسانی نیست.

(متاسفانه نام نویسنده در خاطرم نمانده)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *