در مسیر روستا

۱

باید اعتراف کنم فکرمی‌کردم -درواقع قضاوت می‌کردم- آدمهایی که به تنهایی به گورستان می‌روند آدمهایی هستند که با وجود موفقیتهایی هم که دارند، میل درونی‌شان به عدم زندگی در آنها بالاست.

دو روز پیش به قبرستان یکی از روستاهای اندیکا رفتم، تا جایی که به یاد دارم این اولین بار بود به تنهایی وارد یک قبرستان می‌شدم، قبرستانی کوچک که روی یک تپه بود و اطرافش زمینهای کشاورزی‌ای که خیلی هموار نبودند. باد نسبتا شدیدی هم می‌وزید. حس عجیبی بود، هم ترس داشت و هم آرامش در آن بود.

الان این را می‌دانم که آدمهای آرمیده در آنجا این را به ما تکرار می‌کنند که تا فرصت و امان هست باید کاری کرد، زمان ساعتی ابدی‌ای وجود ندارد، که اگر زندگی کرده باشی این مرگ این سکوت هم، آرامش است.

۲

شهر با آن همه فریبایی و جاذبه‌ و امکاناتش چه چیزی کم دارد که در برابر روستا به شدت فقیر است؟

فرصتی پیش آمده و به یکی از روستاهای اندیکا، یکی از شهرهای شمال شرقی خوزستان، مهاجرت کرده‌ام. اینجا نه از آلودگی هوا خبری است، نه از اتوبان، نه از پنجره‌های دوجداره، نه از شلوغی و ریا.

همین سکوت ژرف و آرامش اینجا، اینکه وقتی راه می‌روی صدای باد در گوشَت می‌پیچد و صدای خش‌خش باقیماندۀ خوشه‌های گندم و علفهای خشک‌شده را لمس می‌کنی می‌شنوی، اینکه تو را برای لحظه‌ای هم که شده از زمان، گذشته و آینده جدا می‌کند همین کافی است.

روستا آرامش عجیبی دارد که شهر از آن محروم است، روستا فرصتی را پیش روی آدم قرار می‌دهد که به خودش برگردد. آن “تو”یی را که در شهر و هرج‌ومرجش گم کرده‌ای، به تو نشان می‌دهد؛ حالا این نشانه‌ها می‌تواند ناخوشایند هم باشند، برای همین است که بعضی‌مان دوست داریم دوباره به شهر برگردیم.

هنوز درست نمی‌دانم که آیا زندگی در شهر را ترجیح می‌دهم یا در روستا را. اما اینجا احوالی دارد که شهر ندارد.


۳

چند قدم از گورستان که دور شدم همین تصویر این نوشته را دیدم؛ جزیره کِوِشک که روی آب دریاچه سد شهید عباسپور قرار دارد. منظره‌ای به شدت زیبا و متاثرکننده که برای چند لحظه آدم را از زمان جدا می‌کند.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *