در صلح با خود

 

?Where do yo want to go-

Far,far away-

قبلترها مضمون این جمله را بسیار دوست داشتم. آن دورِ فیزیکی که از شهر و کشور و هرچه آدم غریبه و آشناست فاصله بگیرم و ردی از آنها در من به جا نماند و فقط خودم باشم.

و بعدها خواستم از خودم فرار کنم، بروم اما آدم برای دور شدن از خودش به کجا سفر کند؟ به چه و که پناه ببرد که خودش همراهش نباشد؟ به مستی ها و مهمانی های شبانه، به خوابیدنهای طولانی، به ضد ارزشهایش؟ شاید. اما لحظه ای می رسد که آدم بیش از این نمی تواند خود را فریب دهد، بالا می آورد از این همه انکار خود.

و بعد فهمیدم دور یعنی دگردیسی، که خود نخستم را بگذارم و بروم. دور شوم از من و هرچه چهارچوب و بندها و ترسها و نمی شودها و اگرهایی است که برای خودم ساخته ام و آنها را باور کرده ام اما وجود نداشته اند.

و الان فکر می کنم ماندن با خود و حفظ این رابطه، مصداق دوری و دوستی نمی شود. آدم هرچه از خود دورتر، بیگانه تر با خودش.

به گمانم انسان باید به خودش سفر کند و بعد که خود را پذیرفت، می شود از شهر و کشور و دوست و آشنا کمی فاصله گرفت، برای مدتی دور شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *