درباره فیلم- ایتالیا ایتالیا

پیش نوشت یک: خم جردن، منحنی بسته ای است که صفحه را به سه قسمت درون، بیرون و روی خم تقسیم می کند. در مورد بعضی فیلمها، کتابها، مسائل و اتفاقهایی که درموردشان نوشته ام و می نویسم، احساس می کنم شبیه کسی هستم که در نقطه ای بیرون از خم جردن، قرار گرفته و آن رویداد را صرفا به عنوان ناظری بیرونی که از همه چیز آگاه نیست، می بیند و آنچه را که آدمهای روی خم و داخل خم تجربه کرده اند، تجربه نکرده است. چه بسا اگر روی خم یا در بطن این خم باشم، نگاهم متفاوت و حتی متضاد می شود. در مورد این فیلم هم، بیرون از خم قرار دارم. (این قضیه خم جردن را با الهام از این پست میثم مدنی نوشتم.)

 

پیش نوشت دو: نوشته ام در مورد فیلم، پراکنده و کوتاه است اما اگر فیلم را ندیده اید و یا از موضوع فیلم اطلاع ندارید، تم داستان فاش می شود.

 

فیلم ایتالیا ایتالیا در مورد برفا، زنی نویسنده و کارگردان و نادر، نویسنده و مترجم زبان ایتالیا و عاشق ایتالیاست که داستان زندگیشان را از آشنایی شان تا استیصال این رابطه و بازگشتشان به هم نشان می دهد.

این فیلم بر اساس اقتباسی آزاد از داستان کوتاه “مسئله موقت” از کتاب “مترجم دردها”ی جومپا لاهیری نوشته شده. مسئله ی موقت قطع برق ساختمان به مدت چهار شب است و برفا تصمیم می گیرد خود و همسرش درمورد موضوعهایی حرف بزنند و اعترافهایی بکنند که قبلا به یکدیگر نگفته اند و این اعتراف آخر است که زندگی آنها را از فروپاشی نجات می دهد.

.

بار اولی که این فیلم را دیدم، گیج تضادی بودم که در این فیلم وجود داشت، اینکه برفای شاد و سرزنده ی اول داستان چگونه به زنی عصبی و درمانده تبدیل می شود.

برفای اول فیلم، برفای انتهای فیلم نیست. زنی شاد و سرخوش که بعد از از دست دادن نوزادش، خودش و زندگیش را در کارش حل می کند تا این مسئله را که برایش چیزی شبیه فاجعه شده، فراموش کند و البته که انکار یک موضوع، آن موضوع را از بین نمی برد. (بازی و شخصیت برفای بعد از ماجرا برایم باورپذیرتر بود. رفتار برفای ابتدای فیلم مرا یاد رفتار بعضی از نوجوانهای فامیل انداخت.)

نادر اما بعد از این ماجرا کمی درونگرا شده و حال خودش نسبت به خودش در مقایسه با حال برفا نسبت به خودش، بهتر است.

 

شُبا، زن داستان مسئله موقت، بی خیال است انگار. رها کرده است این زندگی را. اما برفای فیلم اندوهی فروخورده دارد، آن شور و حرارتی که محو شده و هنوز مسئله را نتوانسته با خود حل کند. شُبا هنوز می تواند همسرش، شوکمار، را لمس کند اما این مسئله برای برفای فیلم به کابوسی تبدیل شده است و سرانجام در انتهای فیلم این کابوس از بین می رود. (فکر می کنم در بعضی فیلمهای سینمای ایران چه قدر محدودیت و محرومیت هست در نوازش و تسکین طرف مقابل. سکانس آخر حضور برفا و نادر باهم، قطعا چیزی کم داشت.)

 

پی نوشت: در نمایشگاه کتاب، یک بنر تبلیغاتی بود که روی آن چیزی شبیه این نوشته بود؛ اینجا چکار میکنی؟ کتابهات رو میتونی از فیدیبو بخری. اولش بهم برخورد. حسم شبیه کسی بود که به میهمانی ای دعوت شده باشد و بعد میزبان به او بگوید اینجا چکار میکنی؟ از تو خونه هم می تونستیم همدیگه رو ببینیم. اما به هرحال خواستم فیدیبو را امتحان کنم و کتاب مترجم دردهای جومپا لاهیری را از آن خریدم. خواندن با فیدیبو تجربه ی جالبی بود اما کتاب کاغذی در طولانی مدت، چیز دیگری است.

 

پی نوشت بعد: چقدر دختر زیبای فیلم، پری، پقی، دوست داشتنی بود و دلبری می کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *