داراییِ دیگری جادوست.*

خواهرزاده دوساله‌ای دارم که گاهی باهم می‌رقصیم. دو دستمال توری صورتی و سبزش را در دست می‌گیرد و تکان می‌دهد و به من هم می‌گوید دستمال کاغذی بردارم. دستمالهای خودم را که تکان می‌دهم یک نه‌ای می‌گوید و آنها را می‌خواهد و مال خودش را به من می‌دهد. کمی بعد اعتراض‌کنان دستمالهای خودش را از من می‌گیرد و مال خودم را بهم برمی‌گرداند. این کار چندبار تکرار می‌شود. درمورد پوست گرفتن میوه و عوض کردن چاقو هم همینطور است.

به گمانم او فکرمی‌کند آن دستمال، آن چاقویی که در دست دیگری است معجزه می‌کند، دستمال و چاقوی خودش آن اعجاز را ندارد. بنابراین آنها را عوض می‌کند و وقتی مال دیگری را امتحان کرد و اثری ازش ندید و دستمال و چاقوی خودش را در دست دیگری دید که با چه مهارتی حرکت داده‌می‌شوند، باز آنها را طلب می‌کند.

من فکرمی‌کنم ما گاهی همین تفکر کودکانه را داریم. انبوهی از اطلاعات، ذخیره کرده‌ایم که به چشم خود دیده‌ایم برای دیگری معجزه کرده‌اند اما نوبت به ما که شد ما که آنها را در دست گرفتیم، جادویشان را از دست دادند و مستاصل می‌شویم که چرا برایمان کارگر نمی‌افتد.

گاهی از این کلاس به آن کلاس، از این مربی به آن مربی، از این تفکر به آن تفکر؛ جادو را می‌بینیم که در دستان دیگری است. آن را به دست می‌آوریم و حالا که از آن ِ ما شده، قدرت فریبایش را از دست می‌دهد. احساس می‌کنیم فریب خورده‌ایم. بنابراین با سوءظن آن را رها می‌کنیم و به دنبال دستمال و چاقوی جادویی دیگری می‌رویم اما باز همان داستان تکرار می‌شود و ظن ما بیشتر.

آنچه به آن بی‌توجهیم اینست که جادو نه از آن ِ چاقو و دستمال که از آن ِ صاحب دستهاست. از تکرار استمرار و مهارت اوست که جادو خلق می‌شود.

*براساس ضرب المثل مرغ همسایه غاز است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *