جوابهای پیچیده به مسائل ساده

بعضی وقتها که بی‌حوصله می‌شویم به چرایی آن فکرمی‌کنیم و به این که چرا کارهایی که قبلا خوشایند ما بوده و ما را کیفور می‌کرده حالا در این لحظه به نظر طعمشان را برایمان از دست داده‌اند. چرا مثل قبل پیاده‌روی به ما خوش نمی‌گذرد و افسوس می‌خوریم و با خود می‌گوییم آن روزهای جوانی گذشت و قدم زدن دیگر حالمان را خوب نمی‌کند و برای خودمان دلایل فلسفی و عقلانی پیچیده‌ای می‌آوریم.

چند روز پیش که بیرون رفته‌بودم همین حس را داشتم، حوصله پیاده‌روی نداشتم و این فکرها به ذهنم رسید درصورتی که این همه بحث فلسفی و بی‌حوصلگی‌ام با خوردن یک تکه شیرینی و نوشیدن یک لیوان آب حل شد.

گاهی دلیل بی‌حوصلگی و حال ناخوشمان، نه چگونگی پیدایش زمین است، نه پیدانکردن جواب چرایی ِ به‌وجودآمدنمان، نه مذهب، نه تنهایی‌مان، نه بالا بودن قیمتها. فقط دلیلش گرسنگی و تشنگی ما و تحریک قسمتی از هیپوتالاموس و افت گلوکز خونمان است، همین! ما بعضی وقتها مسائل را عجیب پیچیده‌اش می‌کنیم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *