تله خوب بودن

دوستی زنگ می‌زند و می‌پرسد برویم خرید؟ و تو با اینکه تصمیم داشته‌ای اتاقت را مرتب کنی، کمی کتاب بخوانی، خلوت کنی با خودت علی‌ر‌غم میل درونیت قبول می‌کنی. با خودت می‌گویی اشکال ندارد نمی‌خواهم دلش را بشکنم اما در واقع دل خودت را شکسته‌ای.

خواهر تلفن می‌زند. می‌دانی می‌خواهد چه بگوید، همان حرفهای تکراری. مرددی که جواب بدهی یا نه. جواب می‌دهی و به حرفهایش گوش می‌دهی چون نمی‌خواهی در نظرش بد جلوه کنی چون می‌خواهی همان خواهر همیشگی دوست‌داشتنی باشی اما دیگر خودت را دوست نداری.

همکاری سوالهای شخصی‌ای ازت می‌پرسد و دوست داری به او بگویی اینها حریم شخصی‌ات هستند و به شما ارتباطی ندارد اما برای اینکه خوب بودن و موجه بودنت زیر سوال نرود جواب می‌دهی ولی از درون خشم و بغض داری نسبت به او.


 این کارها را در عوضِ تایید و تحسین خود توسط دیگران انجام می‌دهید اما جایی می‌رسد که دیگر تحسین آنها راضی‌تان نمی‌کند. دیگران به شما افتخار می‌کنند اما شما به خودتان نه، چون می‌دانید این چیزی نیست که روحتان از شما می‌خواسته. شما عاشق آوازخواندن در خیابان، عاشق بازیگری در تئاتر، عاشق شادمانیهای کودکانه هستید اما با این کارها اعتبار و فضیلت خود را به خطر می‌اندازید، با این کارها از پله‌های تایید و تحسین دیگران سقوط می‌کنید و “منِ” شما، منیّت شما این را تاب نمی‌آورد.


جایی می‌رسد که می‌فهمید به خاطر حرف دیگران، به خاطر ترس از مسخره‌شدن و قضاوت‌شدن، به خاطر خوشایند دیگران، به خاطر اینکه از دیگران بشنوید چه‌قدر با فضیلتید کارهایی را که “خود” دوست دارد انجام نداده‌اید و نمی‌دهید.

یک جایی می‌رسد که می‌فهمید این تحسینها “منِ” شما را بزرگ کرده اما “خود”تان را نه.

جایی می‌رسد که می‌فهمید در تلۀ خوب‌ بودن گیر افتاده‌اید، در تلۀ برای دیگران بودن و برای خود هیچ نبودن.



زنی را در نظر بگیرید که در مراسمی لنز به چشم دارد و کفشهایی پاشنه بلند. از بیرون زیباست، چشمانی رنگی و قدی بلند اما ساعتها گذشته و لنزها تبدیل به خار شده‌اند در چشمانش و کفشها پایش را زخمی کرده‌اند. فقط خودش از این درد خبر دارد. وقتی کفشها را لنزها را بیرون می‌آورد، نفس راحتی می‌کشد که آنها را کنار گذاشته و عریان شده.

به گمانم کنارگذاشتن این “من”، تاییدها نخواستنشان همینطور است. شاید از نظر دیگران زیبا به نظر نرسیم اما خیال خودمان آسوده است که دیگر بیشتر از این درد و رنجی را مجبور نیستیم تحمل کنیم.


جولیا کامرون در کتاب راه هنرمند در توضیح “تله فضیلت” می‌نویسد:

می‌کوشیم نیکوخصال و مددکار و عاری از خودخواهی باشیم. می‌خواهیم سخاوتمند و خادم و اهل دنیا باشیم.اما آنچه واقعا می‌خواهیم‌ این است که دست از سر ما بردارند. وقتی نتوانیم دیگران را واداریم که تنهایمان بگذارند سرانجام خودمان خویشتن را ترک می‌کنیم. شاید از نظر دیگران حضور داشته‌باشیم. شاید به شیوه‌ای عمل کنیم که گویی آنجاییم اما خود راستین ما زیر خاک رفته است.

آنچه به جا مانده پوسته خودِ کامل ماست و به جا مانده چون گیر کرده‌است. مانند حیوان بی شور و شوق سیرک که مجبور به اجرای برنامه شده و به بازیهایش ادامه می‌دهد مسیر یکنواخت خود را طی می‌کند، تمجید و تحسینش را می‌یابد اما هیچ یک از این هلهله‌های شادمانی را نمی‌شنود. در برابر این هلهله‌ها مرده‌ایم.”




پی‌نوشت: این پست و عنوانش را با الهام از کتاب راه هنرمند نوشتم.

4 دیدگاه برای “تله خوب بودن

  1. خیلی پست خوبی بود. به نظرم اغلب ما تا وقتی آگاه نشدیم، به ایم تله گرفتار میشیم یا هستیم. راه درمان تمام این تله ها چیزی نیست جز آگاهی.
    ممنون برای این نوشته عالی.

    1. سلام مائده جان، مرسی
      درسته، آگاهی قدرت این تله‌ها و سایه‌ها رو برامون کم می‌کنه.
      ممنون از تو که باعث شدی دوباره کتاب راه هنرمند رو با جدیت و نگاه متفاوتی بخونم

پاسخ دادن به مائده حوایی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *