تجربۀ یک سفر

پیش‌نوشت یک: من متوجه شده‌ام همۀ ما در سفر هستیم؛ سفر زندگی که مرحله‌های زیاد و ناشناخته‌ای دارد. صحبتهای کسی که در مراحل بالاتری است برای کسی که در پلۀ پایین‌تر قراردارد می‌تواند بی‌معنا، متضاد، جذاب یا رعب‌آور باشد و گفته‌های کسی که در مرحلۀ پایین‌تر است برای کسی که از آن مراحل عبورکرده می‌تواند کم‌اهمیت، متضاد، عجیب، لبخندآور و یا یادآوری یک خاطره برای او باشد.

حالا من در این مرحله از سفر زندگی‌ام قرار دارم و این نوشته‌ها می‌تواند برای کسی خاطره، بی‌معنا، جذاب، متضاد یا ترسناک باشد، نمی‌دانم. این را می‌دانم ما داستانها و تجربه‌ها و حسهای همان مراحلی از سفرمان را می‌گوییم و می‌نویسیم که در آن هستیم.

پیش‌نوشت دو: حدود سه هفته پیش جراحی لیزیک چشم داشتم و فکرکردم مواردی را که در این مدت فهمیده‌ام اینجا بنویسم.


من فکرمی‌کنم حیف است آدمی در عمر کوتاهی که دارد بمیرد و بعضی رویدادها را تجربه نکند؛ بمیرد و کتاب مادام بواری را نخواند؛ بمیرد و لذت سوارشدن در یک ماشین مدل بالا را تجربه نکند؛ بمیرد و بودن با تنهایی خودش را درک نکند و این ثانیه‌های شگفت و عجیب را لمس نکند؛ بمیرد و صدا و کلام و چهرۀ بعضی آدمها را نبیند و نشنود؛ بمیرد و دیدن دنیا بدون سلاح عینک را تجربه نکند و چشمهایش را در آینه، بدون حجاب نبیند. (طبیعی است که اینها تجربه‌های من هستند و برای شما که این موارد را می‌خوانید می‌تواند متفاوت باشد.)

بعضی تصمیمها هم هستند که برای یک نفر ساده‌اند و فاصله بین تصمیم و عملشان کوتاه است، برای بعضی دیگر اما این فاصله برای همان تصمیم، عمیق است و بیرون‌آمدن از چاه تصمیم و عمل‌کردن به آن، زمان بیشتری نیازدارد.

نزدیک به یک سال است درمورد انجام جراحی لیزیک فکر می‌کردم و تشویق بعضی از اطرافیان اضطراب مرا بیشتر می‌کرد.

الان فکرمی‌کنم من در این یک سال از درون آمادگیش را نداشتم و برای همین شرایط را برای انجام‌شدنش فراهم نمی‌کردم. شاید آن شجاعت و جسارت را نداشتم و می‌خواستم شرایط به خودی خود آماده‌شود و خودم اقدامی نمی‌کردم اما یک جایی می‌فهمیم ناجی‌ای وجود ندارد و خودمان هستیم که باید این مسیر مبهم را پیش‌ببریم.

یک ساعت قبل از عمل، روی صندلی بوفه بیمارستان نشسته‌بودم و فکرمی‌کردم که از انجام این کار انصراف دهم. من در یک قدمی جراحی بودم و می‌خواستم کنار بکشم اما یاد مرخصی‌گرفتن و شیفت جابه‌جا کردن و دشواری هماهنگیهای قبلی‌ام مرا از این کار منع ‌کرد. این را متوجه شده‌ام که هرچه بیشتر از انجام کاری طفره رویم و آن کار را انکار کنیم، احتمال اینکه آن کار برایمان رضایت خاطر بیاورد بیشتر می‌شود.

یک وقتهایی هم هست که خیره می‌شویم* به چیزی و با خودمان می‌گوییم که آیا می‌شود، آیا برای من هم اتفاق می افتد. پر از شک و حسرت هستیم و سدّ خودمان می‌شویم و بعد وقتی آن کار انجام شد، وقتی پاسپورتمان را گرفتیم و اولین سفر را رفتیم، وقتی عمل لیزیک تمام شد و دنیای شفاف بدون عینک را تجربه کردیم، وقتی کسی را ملاقات‌کردیم که آرزوی دیدار و هم‌صحبتی‌اش را داشتیم، می‌بینیم بله برای ما هم اتفاق‌می‌افتد، اتفاق‌افتاده!

حالا ما برای دیگرانی که این مسیر را هنوز طی نکرده‌اند می‌شویم یک آدمِ راهِ رفته. جاها عوض شده و ما روی صندلی‌ای نشسته‌ایم که آرزویش را داشتیم.


بعد از عمل حدود یک هفته استراحت داشتم و بهتر می‌بود از روشنایی پرهیز می‌کردم و از خواندن و نوشتن هم به دور. در این مدت خودم بودم و افکار خودم.

قبلترها هم برای مدتی با خودم تنها بوده‌ام و فکرمی‌کردم مسئله‌ای با تنهایی ندارم اما در این یک هفته که باید از هر وسیلۀ دیجیتالی دوری می‌کردم فهمیدم من فکرمی‌کردم با تنهایی مسئله‌ای ندارم. من آن موقع که فکرمی‌کردم تنها هستم، تنها نبوده‌ام. من خودم را با موبایل، لپ‌تاپ، خوردن، خواندن یا حتی نوشتن سرگرم می‌کرده‌ام تا با صدا و سوالها و مواجهۀ با خودم تنها نباشم. من مشغول ابزارهای دافعۀ خودم بوده‌ام و نمی‌دانستم.

انگار این اتفاق مرا متوقف کرده بود که از این روزمرگی و این نوع تنهایی آگاه شوم.


*این فعل و معنای خیره‌شدن را از آقای محمود پیرحیاتی آموخته‌ام.

3 دیدگاه برای “تجربۀ یک سفر

  1. سد خودمان می شویم… دقیقا توی همین موقعیت هستم و احساس میکنم تمام این مدت ترسی که در درون من بوده خیلی بیشتر از واقعیت بوده. ولی کم کم دارم به این باور میرسم که قرار نیست اتفاقی بیفته، قراره اتفاقات رو خودم رقم بزنم

    1. سلام حسنای عزیزم
      سه تا کامنت با هم🙂
      درست احساس کردی، اون چیزی که یادگرفتم اینه که ترسها زاییدۀ خیال ما هستن و این ماییم که تغذیه‌شون می‌کنیم و بزرگشون می‌کنیم و بعضی وقتها ما رو فلج می‌کنن.

      “میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز”
      من این بیت شعر از حافظ رو خیلی دوست دارم، کامنتت این بیت رو برام یادآوری کرد.
      تو من رو یاد شعر میندازی، چرا؟ ؛)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *