تأملی در زندگی

پیش‌نوشت: این پست شاید ناخوشایند به نظر بیاید، اگر شرایط روحی خوبی ندارید لطفا آن را نخوانید.


به فاصلۀ دو هفته خبر فوت یکی از استادهای دانشگاهی که درس می‌خواندم، آقای دکتر محمود باستانی و یکی از هم‌کلاسیهایم، سمیه سیفی را شنیدم.

با دکتر باستانی درس مدیریت بیمارستانی داشتیم و درسش را به عنوان معلومات دوست داشتم اما از برکردن و امتحانش را نه. امتحانش را رد شدم، با او صحبت کردیم و اجازه داد دوباره امتحان دهیم و تقریبا همان سوالها را آزمون گرفت. می‌دانستم دوباره رد می‌شوم اما منت گذاشت و قبولم کرد. برای این کارش به او مدیونم.

و سمیه سیفی که موهای فرشده‌ و لبخند و تواضعش یادم نمی‌رود.

و فکرمی‌کنم این دو عزیز با مرگشان چه می‌خواستند به ما بگویند. که قلبهایمان را نسبت به هم صاف کنیم، بی کینه، بی دیوار که اگر دلت گواه کسی را داد به او بگویید، جویای احوال او باشید، به پیامی حتی.

که اگر حواست نباشد تو خودت را و آن پرندۀ آبی درون قفست را خواهی کشت. به تدریج، با تلاشم را می‌کنم‌های بی حرکت و با بهانه، با درون مرداب ماندن، با چنبره زدن بر غمهایی که هیچ‌وقت تمام نخواهند شد و باید معنایی برای آنها پیداکنیم. آن پرندۀ غمگین در قفس منتظر ماست که رهایش کنیم و حصار خود را بشکنیم.


یاد این شعر زیبای استاد شفیعی کدکنی افتادم، دوست دارم اینجا بنویسمش؛

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون

به جنون صلابت صخرۀ کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن

به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایۀ دیوسار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا

تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *