به بهانه ی خواندن یک کتاب

پیش نوشت: این نوشته بسیار شخصی است و نظر محدود من و بدون آگاهی ای است در مورد یک سوال از کتاب “روی ماه خداوند را ببوس” از مصطفی مستور

 

یک: کتاب در مورد یک سوال بنیادین است؛ آیا خداوندی هست؟

سوال من هم بود. سوال خیلی از ما بوده و هست.

علیرضا یکی از شخصیتهای کتاب در مورد این سوال می گوید:

“در تجربه ی خداوند، برخلاف تجربه ی طبیعت که قانونهاش بعد از آزمایش به دست می آد اول باید به قانون ایمان بیاوری و بعد اون رو آزمایش کنی. حتی باید بگم هرچه ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه، احتمال موفقیت آزمونها بیشتره.”

“گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی کاملا به میزان ایمان ما مربوطه.”

 

دو: من و یکی از دوستانم در یک کارگاه آموزشی ام آر آی شرکت کرده بودیم و دوستم که خوراکش همین سوالها بود، این سوال را از مدرس آن کلاس که یازده سال در آمریکا زندگی کرده بود، پرسید. پرسید چرا خیلیها به این سوال حتی فکر هم نمی کنند؟

من که با هیجان منتظر جواب ایشان بودم دیدم که او در کمال خونسردی لبخندی زد و گفت نظر دوستان چیه؟ یکی از دانشجوها جواب داد این سوال کسی است که در بالای هرم مازلو قرار دارد کسی که خوراک و پوشاک و مسکنش تامین باشد. آنکس که در هزینه های اولیه ی زندگیش گیر کرده است، فرصت ندارد به این سوالها فکر کند.

آن موقع جوابی پیدا نکردم.

الان بعد از سه سال یاد گرفته ام و فهمیده ام که دنیای ما، دنیای ابهام است. ما در شرایط ابهام زندگی می کنیم. حتی این زندگی ای هم که داریم، ابهام است.

چند روز پیش به این فکر می کردم که شاید زندگی ما قبلا یک تصور بوده در ذهن یک انسان. یک آدم چند سال پیش، چند قرن پیش، چند هزار سال پیش تصور کرده شخصی وجود دارد با این نشانیها، با این ویژگیها و بعد از چندین سال، این ایماژ، واقعی شده و ما به وجود آمده ایم. البته همه ی اینها ابهامند و خیال.

 

سه: نشانه ها هست و تردیدها هم. حرفهای داوکینز هست و حرفهای کالینز هم.

 فکر می کنم پذیرفتن و باور به اینکه ما خیلی چیزها را نمی دانیم و شاید هرگز نخواهیم دانست، خیلی از مسائل و سوالهای ما را حل خواهد کرد.

فکر می کنم یکی از دلایلی که انسان می خواهد جواب این سوالها را بداند اینست که او از شرایط ابهام گریزان است. دوست دارد پاسخ مسئله ها را بداند، حتی اگر غلط باشد، که ذهنش گرفتار آن مسئله نباشد که گرفتار بودن، انرژی و رمق او را از بین خواهد برد.

به قول دکتر هلاکویی عزیز، ما همینقدر می دانیم که نمی دانیم.

 

چهار: دوستی می گفت امیدوارم که خدا باشد، که اگر بود و هست، چقدر خوشحال می شوم که دنیا مسئولی داشته و اگر هم نبود دیگر نیستم که به خاطر نبودش و به خاطر کارهای نکرده و لذتهای تجربه نکرده، احساسی وجود داشته باشد که پشیمان باشم از آن کارهای نکرده ام. گیرم که عدم وجود او را در این سن قبول کردم. بیست و پنج سال است که با فکر خدا زندگی می کنم. بیست و پنج سال است که او در وجود من است و با او عجین شده ام. بیست و پنج سال است که او پناه من است. اگر او را از بین ببرم، خودم را از بین برده ام. انکار او، انکار خودم است. از طرف دیگر، انسانیت و اخلاق چیزی نیستند که به وجود یا عدم وجود خدا ارتباط داشته باشند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *