با شعر- دستور زبان عشق

این شعرها را از کتاب دستور زبان عشق قیصر امین پور انتخاب کرده ام، دوست داشتم آنها را اینجا داشته باشم؛

 

طرحی برای صلح

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

که بر جنگ!»

 

نیمه پر لیوان

این روزها که می گذرد

شادم

زیرا

یک سطر در میان

آزادم

و می توانم

هرطور و هر کجا که دلم خواست

جولان دهم

-دربین این دو خط-

 

آرزوی بزرگ

نه چندان بزرگم

که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

که خود را بزرگ…

گریز از میانمایگی

آرزویی بزرگ است؟

 

همین که گفتم

می خواستم بگویم:

«گفتن نمی توانم»

آیا همین که گفتم

یعنی

همین که

گفتم؟

 

آخرین برگ

آخرین برگ درخت افتاد

در حیاط خلوت پاییز

شادی شمشاد!

 

آرمانی

پرنده نشسته روی دیوار

گرفته یک قفس به منقار

 

اخوانیه

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست

چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است

چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

بیاید تا عین عین القضات

میان دین و دل قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت

«بیا عاشقی را رعایت کنیم»

 

نیایش

خدایا یک نفس آواز! آواز!

دلم را زنده کن اعجاز! اعجاز!

بیا بال و پر ما را بیاموز

به قدر یک قفس پرواز! پرواز!

 

بیتی از شعر دید و بازدید عید

نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن

طعن و تردید به سرچشمه ی خورشید چرا؟

 

قسمتی از شعر در این زمانه

مگس، به هرکجا، بجز مگس نیست

ولی عقاب در قفس،خودش نیست

تو دست کم کمی خود باش

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

تمامِ دردِ ما همین خودِ ماست

تمام شد همین و بس: خودش نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *