“آن”های زندگی‌مان

حسین وحدانی در کتاب دال ِ دوست داشتن داستانی دارد به نام “آنی که خنده‌اش قشنگ است”. از ماجرای دوره راهنمایی‌اش می‌گوید که زنگ می‌زند خانۀ دوستش و مادر دوستش کلافه و عصبی می‌پرسد با کی کار دارد و او که هول می‌شود و اسم دوستش را یادش می‌رود، در جواب من‌من‌کنان می‌گوید: “اونی که موهاش فرفریه، حرفای بد می‌زنه، قشنگ می‌خنده!”

و بعد در آخر می‌نویسد: “بعدترها فکرکردم آدم باید هر از گاهی هم اسم هم‌خانه‌هایش را، رفقایش را، بغل‌دستی‌هایش را فراموش کند. بعد زور بزند توی سه جمله توصیفشان کند؛ بدوبدو. مثلا آنی که خنده اش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبح اول وقت می‌دهد، آنی که حرف زدنش طعم قهوۀ تازه دم دارد. آنی که سین‌اش آدم را عاشق می‌کند.”

به گمانم اینطوری زندگی قشنگ‌تر می‌شود و آدمها دوست‌داشتنی. حتی اگر دوست‌داشتنی نباشند، با این شیوه می‌شود دوستشان داشت. اصلا می‌شود همین توصیفها را هر از گاهی برایشان پیام داد و نوشت برایشان. چرا نشود؟!

من هم دوست دارم در مورد این “آن”ها بنویسم؛ مثلا آنی که چشمهایش عمق دارند و غمی، اما غمی که جنسش بد نیست. آنی که با شنیدن کلمات و لحن صدایش غم عالم را فراموش می‌کنی، شاد می‌شوی. آنی که تعجب می‌کنی از این همه لطافت روحش. آنی که خودش را، خود خودش را همانطوری که هست دوست داری. آنی که لباسهایش بوی زندگی می‌دهند. آنی که درمورد معنای مرد تو را به شک زیبایی انداخت.

و به گمانم آدم گاهی خودش را نیز با این “آن”ها توصیف کند، خودش را برای خودش یادآوری کند؛ آنی که خودش را زیاد دوست نداشت، آنی که صدایش قشنگ است، آنی که شعر عاشقش می‌کند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *