آسمان و مزرعه‌هایش



این روزها بیشتر از هر زمان دیگری آسمان را می‌بینم. آبی‌اش را، وسعتش را، ابرهایش را.

این عکسها را از آسمان و مزرعه‌های چغندر شهرمان گرفته‌ام؛

شاید مسخره به نظر برسد اما من در اینجا انگار در امتداد جهان ایستاده‌بودم. برای لحظه‌هایی هم که شده انگار من نیز به موازات این مزرعه شده‌بودم.



مادرم گفت این رد یک کرم است یا یک بچه مار!



اگر ذهنت به قلابی هرچند ضعیف گیر کرده باشد، آن لحظه را باخته‌ای. نمی‌شود با قلاب ِ گیرکرده، تمامِ خودت آنجا باشد جایی از ذهنت زخمی شده، با تمام خودت حضور نداری. قلاب جایی از تو را خالی و غایب کرده و آنجا را در اِشغال خودش درآورده و همین کافیست تا تو را ناهمگن کند، تا تو و ذهنت دوگانه شوید.

این را وقتی فهمیدم که پاهایم را در آب جاری کنار همین مزرعه‌ها گذاشتم و لباسها و دستها و پاهایم گِلی شدند. وقتی قید گِلی شدن، خاکی شدن را می‌زنیم آنوقت است که حضور پیدا می‌کنیم.*

*خواستم بنویسم این متن چندان ارتباطی با تصاویر ندارد، دیدم همینها باعث شدند حضور را بفهمم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *