کوتاه‌نوشته‌ها

تصمیم گرفته‌ام ستونی داشته باشم برای نوشته‌های کوتاه. نوشته‌هایی که فعلا بلد نیستم در مورد آنها طولانی بنویسم اما به نظرم بهانه‌ای هستند برای به‌روز شدن اینجا. بعضی وقتها تنها وقتی آب می‌نوشیم، تنها وقتی غذا می‌خوریم می‌فهمیم چه‌قدر تشنه بوده‌ایم، چه‌قدر گرسنه‌مان بوده. به گمانم دیدار بعضی آدمها هم همینطور است. تنها به هنگام […]

تجربۀ یک سفر

پیش‌نوشت یک: من متوجه شده‌ام همۀ ما در سفر هستیم؛ سفر زندگی که مرحله‌های زیاد و ناشناخته‌ای دارد. صحبتهای کسی که در مراحل بالاتری است برای کسی که در پلۀ پایین‌تر قراردارد می‌تواند بی‌معنا، متضاد، جذاب یا رعب‌آور باشد و گفته‌های کسی که در مرحلۀ پایین‌تر است برای کسی که از آن مراحل عبورکرده می‌تواند […]

بیا کمی فکرکنیم

بیا یکبار برخلاف همه قبلترها فکرکنیم کسی که هم‌صحبتی با ما را از دست داده باخته، چیز زیادی را از دست داده بیا کمی فکرکنیم کسی برای خاطرِ نداشتن ما گریه کرده، دلتنگ شده به راستی بیا فکرکنیم او شبیهِ لبخند ما را درعبور از رهگذری در خیابان دیده، ما را به یاد آورده و […]

کتاب و ترسهای پنهان ما

شده تا به‌حال در حین خواندن یک کتاب، آن را ناخودآگاه به جلو هل‌دهید و از خود دورش‌کنید، انگار که موضوع موهوم و ترسناکی را خوانده‌باشید و حتی در آن لحظه از آن کتاب بدتان آمده‌باشد؟ برای من کتابهای سفر به انتهای شبِ سلین، انسان خردمندِ هراری، آئورای کارلوس فوئنتس، مرداب روحِ جیمز هولیس، مادام […]

من امروز معجزه دیدم

من امروز زنی را دیدم که زیبا بود من امروز زنی را دیدم که زیبا بود و مهربانی تنش بود زیبا بود و مهربانی تنش بود و لبخندش آخرین قصۀ شهرزاد بود برای شهریار و صدایش! صدایش همۀ کنعانهای ناآرام شهر را رام می‌کرد. من امروز معجزه دیدم.

رفتارهای مدگرا

احتمالا برای خیلی از ما پیش آمده وقتی آلبومهای خانوادگی چندسال قبل و یا حتی فیلمها و عکسهای دیجیتال دو سه سال پیش را نگاه می‌کنیم، از پوشش لباس خود تعجب کنیم و در حالی‌که در عکسها لبخند لوندی هم به لب داشته‌ایم، بگوییم چطور این لباسها را پوشیده‌ایم. بعد به خودمان دلداری ‌دهیم که […]

درمورد موقعیتهای ناخوشایند

در نوشتن این یادداشت تردید داشتم اما فکرکردم شاید کمکی باشد برای کسانی که مثل من این تجربه را در جمعهای میهمانی (یا جمعهای دیگر) داشته‌اند. ۱ بعضی وقتها در یک میهمانی خانوادگی و یا قبل از رفتن، دچار استرس می‌شدم. فکرمی‌کردم به خاطر اینست که بهتر می‌بود به جای رفتن، کارهایم را انجام می‌دادم. […]

کدام پشیمانی را ترجیح می‌دهید؟

” سورن کیرکگور (۱۸۵۵-۱۸۱۳) اگزیستانسیالیست بزرگ در تمام عمرش با این مسئله دست‌وپنجه نرم می‌کرد که باید با چه کسی ازدواج کند. مدتی کوتاه فکر می‌کرد پاسخ را یافته‌است: زنی جوان و جذاب به نام رگینا اولسن. رگینا اوایل دست رد به سینۀ وی زد، اما بعدها وی را پذیرفت و درست از همینجا تردیدهای […]

شادی انتخاب‌نکردن

برای رفتن به یک تور طبیعت‌گردی تردید داشتم و نمی‌دانستم بروم یا نه. ساعت حرکت را پنج صبح جمعه اعلام کرده‌بودند و این ساعت برای بیدارشدنم خیلی زود بود. یک دلم می‌گفت برو برو، یک دلم می‌گفت نرو، نرو. با تاخیر، حرف دل اولی را گوش دادم ؛) با خودم قرارگذاشتم که هزینه را به […]

نیازمندیم به ایمان

نشسته‌بودم در حیاط، کتری نیمه‌پر از آبِ گرم را روی زغالهای داغ گذاشته‌بودم تا جوش بیاید. کمی بعد، فقط چند دقیقه بعد، کتری را نگاه‌کردم و دیدم آب کتری به‌جوش‌آمده. در آن لحظه بسیار تعجب‌کردم از دیدن این اتفاق که چطور آنقدر سریع. از این متعجب شدن خودم نیز تعجب کرده بودم و هرچه فکرکردم دلیلش […]